تبليغاتX
هو...
 

    دلتنگی هایم راباتودرمیان می گذارم :

               پاییز

    در یک اتاق متحرک باچهارچرخ ودوصندلی موازی،

     صندلی من ...صندلی تو

     کوچه ای تنگ ومقصدناپدید...نه راه پس ونه راه پیش

    مهربانی تو

    دوستی من

         و...

تو و یک صندلی خالی ....به جای من.  خاطره ودیگرهیچ !

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در نهم آبان 1388 و ساعت 22:58 |
 

بادکنک یادگاری

برای دلتنگی های دانیال

هو...

همه رفته اند.من مانده  ام وخانه  ی به این بزرگی ویک بادکنک یادگاری .بادکنک های دیگرترکیده اند.کاغذهای رنگی توی دلشان پخش شده روی زمین .کاغذ های کوچک  سفید،قرمز،آبی ،سبزو..

مهتاب دخترهمسایه مان گفته بود:((بادکنک ها27 تابودند.آن ها رابه صورت زوج آویزان کردم .این یکی تنها ماند.علی آقاآن راپرکردوگذاشت کنار.تاکید کردبهعدازمراسم بدهم به شماتابرای یادگاری نگه دارید))

صدایش می لرزید.همین که حرفش تمام شد،پاتندکردورفت.

علی عادت داشت ازهرچیزی یییادگاری بردارد .کمدش ارشیوی ازوسایل مختلف بودکه هرکدام خاطره ای راتداعی می کرد.ولی من معمولا  آشغال وخرت وپرت های اضافه نگه نمیدارم. مگرارزش ریالی داشته باشد یا بدانم روزی بکارآید.

تا میتوانستم از وسایل اضافه علی هم میریختم بیرون. هرچند وقتی دنبالش میگشت وپداش نمیکرد کلی غر میزد وقتی کوچک بود دائم بهانه ی بادکنک میگرفت.منهو کاندوم های که ازدرمانگاه شبکه بهداشت میگرفتم با د میکردم و میدادم دستش. حرسم میگرفت پول بدهم جای چیزی که فقط چند دقیقه بیشتر عمرنمی کند و به راحتی میترکد و پولمان میشد باد هوا.

اگر میدانستم بعد از تمام آن ساتهای جان کندن و پس انداز کردن اینطوری تنها میشوم همه باد کنکهای سوپری محله را میخریدم و برایشان بچه میزاییدم

سر بادکنک رادر دهانم میگذارم . تکه کاغذهای داخلش خش خش میکنند . نفس هایم را میدهم توی شکمش . خودم هم نمیدانم چرا دارم باد کنک باد میکنم ؟ خنده ام میگیرد . سر بادکنک از دهانم می افتد . قسمتی از بادش سوت زنان خارج میشود. صداپش مثل  دختران تو جوانیست که امشب وسط تالار میرقصیدندمادرهایشان انگار فقط دختر خودشان را میدیدند خوشحال خوشحال و ذوق زده کل میزدند. دخترها هم در جواب سوت میکشیدند. هرکس شادی میکرد فقط به خاطر خودش بود.

بادکنک را توی دهانم میگذارم و فوت میکنم.

صدای ممتد خنده کودکانه پیچید. هیچ کس توجه نکرد. همه مشغول شادی بودند. رفتم طرف گوشی مبایلم جواب دادم. علی گفت بعداز تالار می آییم خانه شما بعد میرویم خانه خودمان.

بغض گلویم را گرفته سر بادکنک از دهانم سر میخرد قسمتی از بادش جیغ زنان و ناله کنان خارج

میشود. اشکهایم را پاک میکنم سر بادکنک را میگیرم تا بغیه ی باد نرود دوباره فوت کنم.

علی از خانه مستقیم آمد طرف من. افتاد روی دستم لبهایش لغزید روی پوست دستهام. این اواخر هروقت میخاستم ببوسمش میگفت ریشهایم را نزده ام زبر است اذیت میشوی....))

زنش خم شد تا حرکت او را تکرار کند دستم را کشیدم و صورتش را بوسیدم بیزار از زنها که تمام زندگیشان تقلید و تکرار است. بوی عطر تند و کرم پودرش آزارم میداد.

علی وقتی در بغلم میخوابید تا برایش شعر بخوانم می پرسید ( چرا بوی پوست تو با خانم معلم

فرق دارد .

چند با ر وقت ء زنگ خانه صورتش را بوسیدم بو خوبی میداد مثل عطر))

گفتم ((کرم من وازلین است برای خشکی پوست اما کرم خانم معلم تو فرق دارد))

بعدها که بزرگتر شد یک بار گفته بود ((زنها بوی خوش و عجیبی دارند اما بوی تو با همه فرق میکند ))

خودم را بو میکشم. خنده ام میگیرد باد کنک سوت میکشد. سریع گردنش را میگیریم.

علی دنباله ی لباس عروس را از پشت گرفت دستش را دور کمر زنش حلقه زد مادر عروس کل کشید شرمنده شدم وظیفه من بود بغضم را میان صدای گلویم خوردم و کل کشیدم.شب عروسی ام مادرخدابیامرزم حتی لباس مجلسی تن نکرد.آرام نشسته بودگوشه ای.می گفت: ((اگراین طورنکنم مردم حرف می زنندکه ازخدامی خواست دخترش شوهرکند...ازدستش سیربودند...مادرعروس بایدناراحت باشدچون دخترمی دهد...شادی برای مادرداماداست که  دخترمی برد))

من که می دانستم مادرم ازهمه خوشحال تربودچون همیشه می ترسیدروی دستش بمانیم .بااین که بدقیافه هم نبودیم.

خواستم قیافه بگیرم جلوی مادرزنش وگفتم :((علی جان خودت خواستی هدیه ات راتوی تالاراعلام

نکنم من هم هیچی نگفتم ...گذاشتم توی جیب کت مشکی ات ...هزینه ی خریدخانه ...این خانه استیجاری راتحویل بده ...ترسیدم خانه ای بخرم که پسندتان نباشد...غافلگیرشدی؟؟))

چشم های مادرزنش گشادشد.زنش طوری خندید که دندان آخرش پیداشد.

اماعلی خونسردوبی اعتنا سرش را تکان داد: ((ممنون... صبح دیدمش ))

همیشه ناسپاس بودآن موقع هم که دوشیفت اداره می ماندم همیشه ازتنها بودن درخانه شکایت

می کرد.هیچ وقت درک نکردکه همه ی این ها برای خودش بوده ...

می خواستم نداشتن پدرش را حس نکند... می خواستم آینده اش تامین باشد... مستاجری

 نکشد...  بچه ها که این چیزها را نمی فهمند... تمام پس اندازآن روزهای سخت همین بود.

بادکنک پرپر می کند. انگار گردنش سوراخ بوده وکمی ازهواراخارج کرده .ازپایین گردن باد می کنم .

علی وزنش اززیر قآن ردشدند.عروس دست علی را کشید وبه طرف ماشین برد.کاسه آب راریختم

 پشت پایشان . توی سینی چنگ زدم ونقل پاشیدم روی سرشان .

علی ازپنجره ماشین سرش رابیرون آوردوگفت : ((مواظب بادکنکی که گذاشتم باش...

بگذاریادگاری بماند...یادگار کودکی وتنهایی و...))

دستش رادرهواچرخاند.زنش هم ازپنجره کناری دستش را بیرون آوردودرهواتکان داد.

ماشین حرکت کرد.بادکنک های آویزان وچرخان به طرف ما می آمدند اماپایشان به ماشین

 چسبیده بودوبا آن می رفت . ماشین به سرعت دورشد.حتی رنگ روشن بادکنک ها هم

درتاریکی شب محوشدند.

(( مبارک باشند...ان شاا... به پای هم پیرشوند...)) مهمان ها می گفتند ومی رفتند.

درتمام این سال ها هیچ کس نگفت (( تو به پای چه کسی پیر می شوی ؟ ))

همه می گفتند : ((مادر همین است ... باید از همه چیز خودش بگذرد وبچه رابزرگ کند...اگر مرد

بود نمی توانست بی زن سر کند... ولی زن می تواند... علی مردش می شود !))

ازاین تنهایی عجیب می ترسم .بغضم می ترکد.بادکنک جیغ می کشد.لاغر می شو د.گلویش رابا

سر انگشت می گیرم واشک می ریزم .خبری ازخش خش کاغذهای علی یا کاست موسیقی نیست .حتی دردوران دانشجویی هم پیش نیامد شبی بیرون از خانه بماند.فقط چند روزآموزش

سربازی درخانه نبود،بعدهم تک فرزندی معاف شد. آن شب ها می رفتم خانه ی مادر خدابیامرزم .

کمتر نبودش را حس می کردم ولی حالا ....

وقتی صدایش می کردم ((نفسم )) می گفت : (( نفس تو پول است ... همه ش کار می کنی تا

پول در بیاوری فکرتنهایی من نیستی !))

بعدها که بزرگتر شد بهانه می کرد((جلوی هم کلاسی هام این طور صدام نکن ...

خجالت می کشم ))

حتی نمی گذاشت صورتش راببوسم .جمعه ها که برایش قورمه سبزی می پختم می گفت :

 (( کاش هرروز خانه بودی تا ازاین غذاهابپزی ))

حالا آن زن بدقیافه علی راهرشب در آغوش می گیردومی بوسد. برایش قورمه سبزی می پزد

 وحسابی جمع وجورش می کند.

سربادکنک رابین لب هام می گذارم ویک نفس باد می کنم .

علی وزنش درقاب روبه رو دست انداخته اند  گردن هم .خوب که نگاه می کنم خیلی هم زشت نیست .آرایش که می کند بهترمی شود.خداراشکر،پسرم لذت ببردودوستش داشته باشد ،

بس است.

پدرعلی درقاب دیگری لبخندمی زند.کاش بعدازاوفکری به حال خودم می کردم...جوان بودم وآن همه

خواستگار...شایدتاحالاچندتابچه داشتم که مشغول بزرگ کردنشان می شدم وپدرشان خرج خانه

رامی دادتامجبورنباشم همیشه تنهایشان بگذارم .

ازنگاه پدرعلی درقاب  خجالت می کشم .سرم راپایین می اندازم ومحکم ترتوی شکم بادکنک فوت

 می کنم .ناگهان صدای عجیبی می آید.نه شبیه سوت است ونه جیغ یا ناله!

سربادکنک ازدهانم دررفته است .تکه های کاغذپخش شده وتن بادکنک تکه تکه .

کاغذهادراز وباریک هستند.یک شکل ویک رنگ .نزدیک می شوم .یکی راازروی کاناپه برمی دارم .

شکل استوانه ای کوچک شده راباز می کنم .چک پول است . همه راجمع می کنم ازروی چراغ خواب

،سینی آب وقرآن ، کتابخانه ،سطل آشغال  ،گلدان و...

روی همه ی چک پول ها نوشته بود((پسروعروس عزیزم پیوندتان مبارک))

صدای ممتد خنده ی کودکانه توی خانه می پیچید.اطرافم رامی گردم.پیدایش می کنم .

شماره علی روی صفحه است. کلیدپاسخ رافشارمی دهم .

-  الو... مامان ...خوبی؟ تنها بودی نگرانت شدم ...الووو

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در دوم شهریور 1388 و ساعت 23:39 |
 

سلیقه

دیشب بین چندنامه اداری پیدایش کردم .کنارامضای  پایانی نوشته ام  :زمستان ۸۲

- این کفش چطوره ؟

زن گفته بودومنتظرچواب ایستاده بودکنارقفسه ی کتاب ها.

مردگفت :((نمی ارزه ...جنسش خوب نیست..))

برچسب روی کقش رانگاه کردند.

فروشنده دستی به سبیلش کشید:((تخفیف داره شماپسندکنید))

مردازفروشگاه بیرون رفت.زن هم به دنبالش.به فروشگاه دیگر رفتند.زن به ردیف کفش ها

نگاه کرد.مردگفت:((جالب نیستند..))

فروشنده جلو آمد((چه شماره ای می خواستید؟))

بوی عطرش پیچید.روژ لب صورتی اش کش دارشد.

مردکفش راازقفسه برداشت ((این خوش فرم ...رنگش هم قشنگه ..می خای دوجفت

برداری؟قرمزومشکی ..))

سرش راچرخاند.زن ازدرفروشگاه بیرون رفت .

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در نهم مرداد 1388 و ساعت 0:41 |
 

 من ...تو ...او

-طلوع خورشيد ساعت 6بامداد.بنابرمصوبه جديد،شروع كارساعت 7صبح 

 مي باشد....                          

 

مجري مي گويد وبازآقابه عادت هرشب ساعتش راازگوشه ي تخت 

مي آورد وباصداي مجري تنظيم مي كند.هي دستش مي لرزد .كوك

را مي چرخاندومي چرخاند. عقربه كوچك وقرمز بايك حركت دوراني ،

بالاخره روي 6 مي ايستد.همه چراغ هاراخاموش مي كنم ومي  گويم:

 ((قرارنيست ساعت 6 بيدارباشي ...تمام شد...چندباربگويم..

     آقاتمام شد.   ))         

((همين كه سپيده بزند ،تلفن مي زنم ودخترهام رانهاردعوت مي كنم  

   هرچندهنوزحقوق  ندادند...دورمان شلوغ باشد بهتراست.))

 

دراز مي كشم روي تخت .نورتلوزيون مي پاشدتوي چشمهام ،انگارفلفل

 باشد،مي سوزدومي خارد. درد مي پيچد توي كمرم .دست زيربالشت

 مي برم وحكم كاغذي راصاف مي كنم.

 دخترم مي گفت: ((هروقت بي قراري كردبدهيد دستش تايادش  

   بيايد...))                                            

  به پهلو مي خوابم وپشت مي كنم به آقاوتلوزيون.

 

رومي كنم به توكه ازوسط مستطيل دست انداخته ای گردن او.

صداي قيژ تخت باصداي مجري درهم می شود.

خواب پرپرمي زند توي چشمهام . تنهاچيزي كه مي تواندآرامم كنداين است كه

بلندشوم وقاب راازروي ميز توالت بردارم وپرت كنم .باصداي شكستن قاب شايد

مجري خفه خون بگيرد. معمولا باصداي شكستن چيزي ساكت مي شويم .

مثل ديشب كه هي غرزدم ((خرجي نداريم پس اين حقوق چي شد؟))

آقا گفت: ((هنوزآخرماه نشده ...تلوزيون هم چيزي براي ما اعلام نكرده ...

   موقع ش كه شد...))

 -بازگفتي تلوزيون ....يعني منتظربمانيم تا... 

 مي خواستم دوباره غربزنم . ليوان چاي راپرت كردوكوبيد به ديوارروبه رو.

لكه ي قهوه اي چاي پخش شد روي سفيدي گچ ديوار. لكه ي قهوه اي خشك

شد.حالا شبيه گربه اي شده كه موي تنش سيخ شده باشد. فكركردم الان

 است فلاسك چاي رابردارد وبكوبد. بدون فلاسك هم كه نمي توانم چاي دم كرده

راگرم نگه دارم تاعلاج سردرد لعنتي م باشد.

گفتم: ((باشد...باشد...اصلاهيچي ... هروقت اعلام كردند))   

  فلاسك راپايين آورد.شيشه اتاق نشكست .نيازي هم به جاروكردن نبود.

باكمي رب گوجه وبرنج هم مي شد نهارفرداراپخت .باهمه ي اين ها بازهم دلم

مي خواهدقاب رابشكنم . حتي اگرتامدت ها گرفتارجمع كردن شيشه خرده ها

ازلابه لاي  پرزهاي قالي باشم .                               

تو هنوزنگاهم مي كني .شقيقه ات راچسبانده اي به شقيقه او. 

    گفتي : ((دست هايمان راقلاب كنيم آقا؟))

اوگفت: ((راستي چرابه من مي گويي آقا؟ هنوزجوابم راندادي خانم؟))  

   دستهايتان گره خورد.                                                                                              

تو مي خندي ولي زيرچشمهات چين نيفتاده . گيس هاي بافته ات راانداخته اي

 دوطرف پستان ها. گردنبندنامزدي ات افتاده بين شان . شايد يك روز قبل بودكه

 مي خواست بياندازدگردنت.هرچه كردنتوانست قزن زنجير راقفل كند. اولين باربود

كه دست مردي پوست گردنت رالمس مي كرد . نمي دانم قزن رااوبست یاتو...

اوهم مي خندد. موهايش راانداخته يك طرف پيشاني . سيگاري بين لبهاش

نيست  .چشمهاش برق مي زند.انگارآروزهاي زيادي دارد. سبيل هاي كوتاه

وسياهش كش دار شده،بااينكه عكاس نگفته بود((لطفالبخندبزنيد)) توخنديده بودي .

 اوهم همينطور.

دستم حكم كاغذي رالمس مي كند.

 برمي گردم .صداي قيژ تخت بلند مي شود.  

  آقاهنوزخيره مانده به تلوزيون .نيم رخش به من وتوست . امانگاهمان نمي كند.

سينه اش خس خس مي كند. ابروهايش رادرهم كشيده ،پيشاني اش پرشده از

خط هاي درهم . تكان نمي خورد. فقط گاهي دست مي كشد به  فرق خالي

سرش ياسبيل هاي جوگندمي .حلقه هاي دود سيگارپخش مي شود اطراف

 تلوزيون . گربه ي قهوه اي روي ديوارنگاهم مي كند. چشمهاش توي تاريكي

برق مي زند.موبه تنم بلند مي شود. پرزهاي سيخ شده اش تنم رامی لرزاند.

     -كتم را اتوزدي خانم ؟ديروزرئيسمان غرزد....

 مي دانم ديروز يعني سال هاپيش . دست مي برم طرف كاغذ زير بالشتم.         

مي خواهم بگيرم جلوش تادوباره بخواند.مي دانم بي فايده است .هيچ

نمي گويم .فقط نگاه مي كنم به جوراب هاي تاشده اي كه گذاشته بالاي سرش .

كتش روي رخت آويز است . ولي عصايش را نگذاشته كنارشان .گمان مي كند

مي تواند بدون عصاراه برود.                                       

 برمي گردم .صداي قيژ تخت بلند مي شود. 

 

 توازگربه نترسيدي .چون هنوزمي خندي .او هم پشت شيشه مستطيل

بي تفاوت نشسته ولي دستش نمي لرزد.عكاس گفته بود:

  ((تكان نخوريد))                                                                   

پلك هام روي هم مي افتند .همه جاسياه شده است . 

  قاب رابرمي دارم ومي كوبم به صفحه تلوزيون .شيشه هاي ريز شده مي پاشد

روي تن گربه قهوه اي . تخت پر مي شودازشيشه هاي ريز.

    من وآقا روي شيشه ها چمباته مي زنيم .                                   

گربه مي گويد: ((ميو ... ميو...))                                                                                                

من وتو مي گوييم : ((ميو...ميو...))                                                                                 

توازقاب بيرون مي پري ومي روي توي تنم . ديگرزانوها وكمرم  درد نمي كند .

اوهم باصداي بلند مي خنددودست هايم را مي گيردوبهت زده نگاهم مي كند .

سرم رابو مي كشد وميان انبوه  موهايم   مي گويد:

((ميو ...ميو...))                                                                                          

نورتلوزيون مي پاشدتوي چشمهام .سعي مي كنم پلك هاي سنگينم  رابازنگه

دارم .                                     

 

برمي گردم .صداي قيژ تخت مي آيد.

 

ازلاي پلك هاي نيمه بازنگاهش مي كنم . آقابه  مجري  خيره شده وبادقت گوش

 مي دهد.من دستش را مي كشم. كنترل تلوزيون ازدستش مي افتدگوشه تخت . 

 نورتلوزيون قطع مي شود .             

    -  لباسهام راآماده كردي ؟ جوراب هام را؟ فردابايدساعت 7 سركارباشم ... تلوزيون ....

لبم رابرلبش مي گذارم ودود سيگاررا مي بلعم  .دست هايم  راقلاب مي كنم 

 دورگردنش . روي گوش هايش رابابازوهايم  مي گيرم تاصدايي نشنود.   

        دكترگفته بود: ((بايد مدارا كنيد ...به مرور فراموش مي كند ...  سي سال

   تكراركرده  ، كم نيست ... به مرور شرايط جديد را مي پذيرد ))                 

آقا فقط نگاهم مي كند . سرش را مي گذارم روي سينه اي شل شده ام . 

 مي دانم آرام مي شود . چشمهايش را مي بندد. احساس خوبي دارم .

 تنم گرم شده . دست هايش نمي لرزد . انگشتهاشمي لغزد روي پوست گردنم .

سالهاست جاي خالي گردنبند رالمس كرده ولي هيچ وقت سئوالي  نپرسيده  .

 دستش سر مي خورد . ناگهان ساعت زنگ مي زند .تنش ميان دست هايم

مي لرزد. از من جدا مي شود ودنبال كنترل تلوزيون مي گردد. لنگ لنگان  به

طرف كليد برق مي رود. چراغ راروشن مي كند.                    

- لباسهام ... لباسهام كجاست؟ ديرم شده ...

 اززيربالشت حكم كاغذي بازنشستگي اش رابيرون مي آورم وپرت مي كنم

جلويش. اعتنايي نمي كند و مي گويد: ((امروز هم بي صبحانه بروم ؟ كتم رااتو

زدي؟))                      

صداي زنگ ساعت قطع نمي شود.

 

برمي گردم .صداي قيژ تخت مي آيد .

توهنوز پشت شيشه ي مستطيل نشسته اي خندان  ودست درگردن او .       

انگارهيچ نمي بيني !

خسته شدم . ديگر نه به اين پهلو مي خوابم كه آقاراببينم وتلوزيون را .

 

نه به آن پهلو كه تورا .اين طور تخت هم كمتر قيژ قيژ مي كند .   

روي كمر مي خوابم .درد مي پيچدتوي تنم . گربه چنگ مي زند روي ديوار.

عقربه ساعت روي 6 ايستاده است .                                                                                              

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در یکم مرداد 1388 و ساعت 15:16 |
 

هی هیچ کس!

نشسته ام جلوی صفحه نمایش رایانه ی خانگی ام.

بی آنکه سربلندکنم وانتقال کلمه راببینم ازلمس دکمه های صفحه کلید

باسرانگشت  تا صفحه نمایش !

بدون ویرایش... سانسور...احتیاط و...

می نویسم ومی نویسم تاتوبخوانی ودرعریانی این لحظه های عجیب

شریک شوی.

هی هیچ کس !

هرکلمه بخشی اززندگی من است که بی محابا وصمیمانه باتودر

میانش می گذارم .

هی هیچ کس به میان آمدنت مبارک باد.

حالا می خواهم بگویم :هی هیچ کس ............هیچ !هیچ !

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 13:49 |
 

         نویسنده ثریادراغما هم رفت

 

همین دوماه پیش بودکه دنبالش می گشتم . جزلیست نویسندگان نفت

 بود.بازنشسته نفت وناصربزرگمهرعزیزگفته بودحاضراست برای برگزاری

 مراسم بزرگداشت اودربرنامه بعدی  کمکم کندو...

همایش سراسری داستان نفت برگزارشدوبسیاری ازنویسندگان نفت

آمدند.ولی او نتوانست بیاید.

دیروزخبررفتنش راشنیدم .اسماعیل فصیح مثل همه ی بزرگان رفت

وماندگارشد.

ثریادراغما راهرگزازیادنمی بریم .

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 0:52 |
 

کوچک بودیم،کودک نبودیم،کم بودیم،فرومایه نبودیم،آرام بودیم،

عربده نبودیم...
دریک جمعه شاد،کودک وفرومایه وعربده شدیم وجمعه مان بربادرفت

 تا شنبه ای قیرگون وسیه فام برای ماطلوع کند...خستگی" سبز " به

تنمان ماند وتاهمیشه خسته خواهیم ماند...اما برای ماه بلندی که

" سبز " بودیم، خسته نباشید...

سیدمحمدمیرفصیحی

سیدسلام .خسته نیستم وهرگزخسته نمی شوم .سبز بودم وهمیشه

می مانم .شنبه ی قیرگون صفحات تاریخ راسبزکرد.

سه شنبه ازخون سبزپوشان سرخ وچهارشنبه سیاه وجمعه ....

این روزهاصفحات تازه ی تاریخ راورق می زنیم .شماهم خسته نباشید.

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 12:39 |
 

           حجله ي تاريك

 

     -  غلط كردم . پشيمانم. مراپاك كن وبه خويش واگردان!-

                                             

    آخ نفسم بند آمد.به گمانم آب توي گوشم رفته ،مهم نيست .بايدتاپايين گردن سرم را توي آب مي كردم . دماغم مي سوزد.خداي  جزيره كندتاشش بارديگردوام بياورم .

شيخ گفت : ((وقتي مي گويي بايدحرفهات برودتوي آب وحباب هاي آب بيايدبالاتانجاست جانت ازبين برودهمين طوركه مي گويي آب برودتوي حلق وبيني وگوش وچشم بعدبرودتوي شكم وريه هات وبرگردد بيرون .آن موقع انگارازرحم مادربيرون آمدي ازهمه ي معاصي پاك مي شوي ))

زن آقام مي گويد:آب معجزه مي كند.ملائك آب حرفهايت راهمه جاي  شط پخش مي كنند.بعد آب مي رودتوي لوله كشي خانه هاوتمام اهالي جزيره مي خورند وآرام مي شوند.ديگرپشت سرت حرف نمي زنند ))

خداي جزيره كند آقام هم بخوردوساكت شود.حتما مي شود.بايدبه معجزه ملائك آب اعتقاد داشته باشم وگرنه اثرنمي كند.

 

- غلط كردم .پشيمانم .مراپاك كن وبه خويش واگردان!                                           

گلويم مي سوزد.آب دماغم چسبيده كف دهانم .شوراست .موهايم شوره زده .ازبس آب خوردم وپس دادم شكم درد گرفتم .هرچه فكرمي كنم خيلي هم پشيمان نيستم .اصلا كاري نكردم كه ... خوب دست خودم نبوده ...پيش آمد.فقط مي خواهم حرف وحديث ها بخوابد.آقام توي خانه راهم بدهدوشوهر خوبي پيداكندومرا به خانه ي بخت بفرستد.براي مردم غذابپزم وسبزي وماهي مقوي به خوردش بدهم تاكمرش سفت شود وبچه درست كنيم .پسرهايي كه كمك دستش باشند ودختري هم مونس خودم .

وقتي تورسفيد انداختند روي صورتم خيال كردم همه چيز تمام شد.

مادرداماد گفت : ((دختره ي همه جايي ))

زن آقام اشكش سرازير شد ((موبراش مادري كردم ...جايي نفرستادمش كه...))

راست مي گفت .همه جانمي رفتم .فقط براي چيدن خرمابه نخل ها مي رفتم .نه اينكه خداي ناكرده ،زبانم لال كسي مجبورم كرده باشد.البته كه زن آقام بدش نمي امد بروم وخرما هاي چيده رازنبيل كنم تا آقام توي بازار سر پوشيده بفروشد.ولي براي دل خودم مي رفتم .

مي خواستم عباس راببينم .اسمش عجيب وغريب بود.يادنمي گرفتم .صداش مي كردم   عباس.        

شيخ به زن آقام گفته بودماعباس موحنايي نداريم .يقين پسرشاه پريان ديده عجب سعادتي دارد))                                                                       

                                                                    

- غلط كردم . پشيمانم. مراپاك كن وبه خويش واگردان !

 

آه ...اه... دهانم سرد شده ... جان ازدست وپايم بريده ...

وقتي وارد حجله شدم همين طوردست وپايم سست شده بود.صداي

ضرب تيمپوقطع نمي شد.مردهاكمرهمديگرراگرفته بودندوشانه هايشان مي لرزيد.مردسياهي كه درني انبان مي دميدفريادكشيد((آي داماد زوددربيا... تابرگردي يك نفس مي زنم ))

وجمعيت گفت :((ماشاالله))

مادرداماد خنديد((همه ي اين دمبل وديمبل ها ازديروز تاحالا براي همين يك ساعت بود...))

ازپشت خانه هاي كوچك وبه هم چسبيده تورسفيدهمه چيزراتارمي ديدم. دامادكمرم راگرفت وبه طرف اتاق برد.

زنها گفتند:((لي لي لي لي لي ))وروي سرم نقل پاشيدند.شمع ها دوطرف آيينه روشن بودند.آيينه بالاي تشك سفيددونفره بود.انگارعباس بين شمع ها ايستاده بود.اتاق خالي شد.من بودم وداماد.

 چهارخانه هاي سفيدازجلوي چشمم برداشته شد.دست داماد سرخوردروي صورتم.نگاش كردم .عباس نبود.موهاش سياه بودوچشمهاش ميشي .انگشتهاش پهن و كوتاه بود.قبلا هم زيادديده بودمش . هيچ شباهتي به عباس نداشت . فقط سرخوردن دستش روي گونه هام...

 

-غلط كردم . پشيمانم. مراپاك كن وبه خويش واگردان !

شيخ گفته بود: ((اين هاپسران شاه پريان هستندمالكان اين جزيره... بايد سهم شان راببرند))

 عباس گفت: ((من دوست داشت توازمن.نبايد خشك خشك.فقط بوس))

نمي توانستم ((نه)) بگويم .بعدها كه بزرگترشدم اززن آقام ((نه))هاي زيادي يادگرفتم .وقتي آقام باچشم وابرو اشاره مي كرد به اتاق خواب درجوابش مي گفت : ((نه))چون شب قبل هم آقام براي خريدن سينه ريز طلاگفته بود((نه)).

وقتي داماد آمدتادكمه پيراهنم راباز كند خواستم بگويم نه ولي يادحرف آقام افتادم(( زن هيچ وقت به مردش نه نمي گويدمعصيت دارد.))

تازه تنم گرم شده بود.داماد عرق پيشاني اش راخشك كرد.چشمهاش مثل ملخ بيرون جسته بود.دراتاق رامحكم كوبيد. چندشاخه گلي كه خواهرش روي درچسبانده بود افتاد وپرپرشد.  باهيكلش چهارچوب درراپركرد.گردن كشيد.دهانش رابازكرداماچيزي نگفت .دراتاق نيمه باز ماند .صداي كل وصلوات بلند شد.تندتندبه طرف مادرش رفت.سرش رانزديك گوشش برد.دستهاش بالا وپايين مي شد.صداي ني انبان قطع شد.

مادرش چنگ زدبه گونه((ووي روم سياه...پسرموعرضه داره دامادبشه ولي وقتي اودخترنيست چي كاركنه؟))

پاكت شيريني ازدست پدردامادافتاد.وزيرانش دوطرف اوراگرفتندوپچ پچ كردند.داماددستشان راپس زد((ولم كنيد... همه كاري كردم... مي خاين به موياد بديد؟ مگه اولين بارم بود؟

موبلدم ... ولي اي دخترنيست)) 

ريسه هاي آويزان درحياط خاموش شدند.مادردامادبه حجله آمدوروي تشك سفيدنشست.خودم راتوي آيينه مي ديدم .موهام شلخته بود.لب هام سفيدوماتيك پخش شده بودروي چانه و دماغم . گردنم كبودبود.شمع هاهنوزروشن بودند.مادردامادفوتشان كرد.خيره نگاهم كرد((دختري كه مادربالاي سرش نباشدازاين بهترنمي شود...خدارحمتش كند خوب شدكه نيست...))

كاغذهاي سبزآويزان راتارمي ديدم .

 

- غلط كردم . پشيمانم. مراپاك كن وبه خويش واگردان !

زنبيل ازدستم افتاد.نخلهاي سبزراتارديدم .عباس دستم راگرفت .دستش سرخوردروي

گونه هام .انگشت هاش كشيده وسفيدبود.چشمهاي سبزش

 

راانداخت توي چشمهام .نفس هاش گرم بود .دردداشتم.كمكم كردتاآرام شدم. كلماتي

رابريده بريده مي گفت.زبان ماراخوب نمي دانست .((آشگتم ...حالي شدي چي گفت؟نفهميدچي كرد))

زن آقام مي گفت : ((روي هرزخمي دواي قرمزبريزي وپارچه تميزبگذاري ومحكم گره اش بدهي زود خوب مي شود.جاي زخم خوب مي شودولي جاي حرف خوب نمي شود))

عباس رفت طرف لنج كوچكي كه بين نخل ها پنهانش كرده بودند.هيچ كس جايش رانمي دانست .بعضي ازاهالي مي گفتند اينها دزدنفت   هستندشيخ هم با آنها شريك شده...

من كاري به اين حرفها نداشتم به عباس انس گرفته بودم ولي ديگرنديدمش.ناگهان لنج وپسران شاه پريان ازجزيره غيب شدند.

 

- غلط كردم . پشيمانم. مراپاك كن وبه خويش واگردان !

به آب خوردن وپس دادن عادت كردم .گمان نمي كردم اينطوربرايم آسان شود.آب زلال وشفاف است طوري كه دلم مي خواهدخودم راميان موج ريزش رهاكنم تاهرجابخوادببرم .

زن آقام شانه ام راتكان داد((بلندشوبرويم توپاكي...هركسي سعادت ندارد تصرف پسرشاه پريان شود...اينها حسودي مي كنند))                       تشك راتاكردم .هواگرگ وميش بود.چادرسياه سركردم.چشمم اقتادبه كمدجهزيه ام وجعبه هاي چيده شده ي بالايش.ظرفهايي كه نتوانستم حتي يكبارسزسفره ام بگذارم.

زن آقام دستم را كشيد.قابلمه هاي بزرگ هنوزروي اجاق هاي خاموش بودند.وشيريني هاكف حياط له شده .

نمي خواستم بروم .سرم رابرگرداندم .دامادراديدم روي چهارچوب اتاق حجله نشسته، دست زيرچانه زده ونگاهم مي كرد.انگارمي خواست صدايم كند.مادرش باعجله جلويش ايستاد.پيراهنش راپهن گرفت جوري كه مرانبيندوگفت: ((اي همه خرج كه كرديم به جهنم ...فرداببريدش دكترشايدحامله هم باشد))

اين هفتمين باراست .بايد دوام بياورم . خداي جزيره كند آب شط همه چيز رادرست كند .دلم نمي خواهدازاينجابروم .كاش مي شدمثل ماهي توي

 

شط زندگي كنم. مي خواهم خودم رابه آب بسپارم .به موج .به چاله هايش .

آه...آآآخ خ خ ...

-  مراباخودببروبازنگردان...

پايان    

 

                                                                                                                              

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در یکم اسفند 1387 و ساعت 0:57 |

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

يك داستان‌نويس بيان كرد: زباني پويا است كه بتواند ارتباط كلامي و محتوايي برقرار كند.

مريم دلباري در گفت و گو با خبرنگار دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: زبان فارسي زباني پويا است اما درگير لهجه‌ها است و از طرفي مشكلات رسم‌الخط نيز به آن افزوده شده است. البته احمد شاملو در اين زمينه كار كرده است و در بخش محليْ انجمن‌هاي ادبي فعاليت‌هايي خوبي داشته‌اند.

او با تاكيد بر لزوم رجوع به ادبيات كلاسيك و پاس‌داشت آن تصريح كرد: متاسفانه دانشجويانْ ادبيات كلاسيك را نمي‌شناسند در حالي كه تقويت آن و پيوندش با ادبيات مدرن خيلي مهم است. در واقع، با رجوع به پيشينه‌ زبان فارسي مي‌توانيم اصلاحاتي در آن انجام دهيم.

دلباري بيشترين لطمه به زبان را فرهنگ رايج در مدارس دانست و گفت: بعد از خانوادهْ جامعه و مدرسه بسيار در شخصيت فرد تاثيرگذارند. مثلا برخي از معلمان لهجه‌هاي خاصي دارند كه اين روي بچه‌ها تاثير منفي دارد.

اين داستان‌نويس اظهار كرد: همچنين مترجم در حفظ زبان بسيار تاثيرگذار است. شاعر و داستان‌نويس به زبان مادري مي‌نويسد اما اين مترجم است كه آثار را به دنيا معرفي مي‌كند. البته سينما هم مي‌تواند به زبان فارسي خدمت كند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8711-00215
خبرهاي مرتبط:

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در هفدهم بهمن 1387 و ساعت 12:21 |
پست بعدی داستانی ازخودم خواهدبود

در به در  انقلاب

 

ایستاده بودم . یه راه پیش روم بود ، یکی پشت سرم  و  دو تا   راه   ،  دو طرفم . نمی دونستم کدوم یکی رو برم . گوشه ای نشستم . پشت  کاغذی  که توی  دستم بود ، گزینه ها  رو  نوشتم .  راه پشت سرم ، همون راهی بود که  اومده بودم . اگر قرار بود  اونو  برگردم  پس  چرا  اومده بودم ؟!  طرف سمت چپم نسبتا خلوت بود . اون طرف خبری نبود . سمت راست نمی دونستم به کجا میره ! کنارش  یه تیک  گذاشتم . و اما راه روبروم . با یه پل هوایی  می شد  رفت اون طرف . انتخابش کردم . تصمیم گرفتم همون راه رو برم . از  پله های  پل  عابر  پیاده  رفتم بالا . بالای پل  ،  از یکی پرسیدم اینجا کجاست ،

گفت : (( انقلاب )).  یکی  دو بار  زمزمه  کردم  (  انقلاب )   تا یادم باشه  کجا  اومدم . از  پله های  پل  ،  رفتم   پایین . پل  جالبی بود . آدم  رو  بالا  می برد ، و بعد میزد  زمین . راه پیش روم  رو  رفتم . خیلی  شلوغ بود . آدما  می اومدن  و میرفتن .  کاری  به کار  هم نداشتم . کسی ، کسی رو نگاه نمی کرد . به  اولین  مغازه  رفتم . انگار دیوارهای  این مغازه رو  از کتاب ساخته بودن .کاغذ توی دستم و  دادم به دست  فروشنده . نگاهی بهش کرد و  سری تکون داد . کاغذ برگشت تو دستای خودم . وقتی بیرون اومدم ، گفتم  شاید سواد نداشته  که  نوشته های کاغذ رو  بخونه . نگاهی  به  نوشته ها کردم  نا مطمئن بشم که  فرار  نکردن . اسم سه تا کتابی  که  می خواستم  روش نوشته شده بود . سر جاشون بودن. تصمیم  گرفتم به مغازه بعدی که میرم ، اسم کتاب ها رو واسه  فروشنده بخونم . شاید اونم سواد نداشته باشه . وقتی  رفتم توی  مغازه  دیگه  ، با صدای  بلند به فروشنده سلام کردم . جواب  سلام منو  داد . خوشحال شدم که  این یکی اگر سواد  نداره ، گوش   داره    ، کر نیست و  صدامو  می شنوه . وقتی اسم کتاب هارو  براش  خوندم ، ادای  فروشنده  قبلی  رو  در اورد .

 

 

 از  اینجا  هم دست خالی  اومدم  بیرون . به ساعتم نگاهی کردم . مدتی گذشته بود .  زمین  زیر پام سست  بود .  سنگفرش های  پیاده رو  شکسته  بودن . قسمتی هم  اصلا  سنگفرش  نداشت . روبروی مغازه ای ایستادم . بوی  بزنین  می اومد .        مردی  تو یه دستگاه قرمز  رنگی  بنزین می ریخت .   نمی دونم  دستگاه رو  چه  انگولکی کرد   ،  که صداش  در اومد .  چراغ های  مغازه روبرو  روشن  شد . وقتی  به  مغازه  های  دیگه  سر  می زدم ، چندتا  از این  دستگاه  قرمزها  سر  راهم بود . دیگه  برام  عادی  شده بود .  هم دیدن  اون دستگاه ها  و هم  واکنش  فروشنده  ها . پاهام  خسته  شده   بودن . به تیر چراغ برقی  که برق نداشت  ، تکیه دادم و نشستم . مردی  روبروی  من  نشسته بود . یه تیکه مقوا  که  روش نوشته  شده بود ( کوپن خریداریم ) جلوش بود . با  صدایی   که  شبیه  دوبلور ها  بود  ،  نوشته رو   می خوند . بلند شدم و دوباره  راه  افتادم . پشت  شیشه ی  مغازه  ای  روی  یه  برگه  نوشته  شده بود ( انواع طالعبینی ، انواع رمان ایرانی و خارجی ) و    ( کتاب های جدید  رسید . چگونه خوش تیپ شویم . همسر دلخواه  خود را بیابید . تکنیک های جدید موفقیت ) .

 اینبار  وارد هر مغازه ای  نشدم .  رفتم جلوتر . یه مغازه پیدا کردم که فروشنده اش  با  بقیه  فرق  می کرد .  یه لیلی  چشم درشت مو فرفری . رفتم تو . گفتم  : (( قربون  اون موهای  فرفریت برم ، من سه تا دونه  کتاب  بیشتر نمی خوام . ببین اینارو  داری؟  )) نمی دونم چطور  در  کسری  از ثانیه  نوشته هارو  خوند  و گفت : (( ندارم . ))

 

 

از  اونجا هم اومدم بیرون . نفهمیدم از کجا و از کی ، صدای شنیدم که خیلی سریع ، به سرعت   خوندن    لیلیه     گفت : ((  کراک ، شیشه ، حشیش .... )) .به راهی  که اومده بودم  نگاهی  کردم . شاید بهتر بود  همون راه رو انتخاب         می کردم و  بر می گشتم . چیزی رو که می خواستم پیدا نکرده بودم  .

 به ساعتم  نگاهی   کردم . عقربه هاش  با  زبون  بی  زبونی  با من  حرف  می زدن . مدتی  گذشته بود و من هنوز      در به در انقلاب بودم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در نهم بهمن 1387 و ساعت 20:58 |

 

 

آتش

 

برای رسیدن به خونه ام باید از پارک وحدت بگذرم . پارک وحدت تمام درختهاش  شبیه همه . طرفای  ظهر ، پارک خلوته . بجزء صدای  پای  من  روی  سنگ  فرشها  هیچ  صدای  دیگه ای  شنیده  نمی شه . حتی صدای  گنجشکها .یک نفس  عمیق  می کشم ،  تا  هوای  درونم  عوض  بشه . دختر و پسری که  کنار  شمشادها  هستند  توجه ام  رو  جلب  می کنن .  دختر   با روپوش  مدرسه  دراز  کشیده  و سرش  و گذاشته روی پاهای  پسره . پسره  هم  با  اون  موهاش ، که  انگار جارو برقی  کشیده  ، مقداری  خم شده و نمی دونم  چه  چرت و پرتی  به دختره می گه ، که دختره  هم  نیشش تا بنا گوشش بازه .

 

نا خودآگاه    فکر می کنم به معصومه . من و معصومه  اینطور  با هم آشنا  نشدیم  . هیچ وقت  هم اینطور  رفتار نکردیم . البته شاید  من  نخواستم  ، من نگذاشتم . نمی دونم چرا !  شاید  بخاطر  اینکه  از  غرورم خجالت            می کشیدم . نمی دونم شاید ....  .  البته  شاید معصومه  هم توی  یک پارک  دیگه این طوری  روی  پی  یوسف  دراز بکشه .  شاید هم نه . اصلا شاید میرن خونه . آره ممکنه با هم برن  خونه .... ، نه  این غیر ممکنه  . معصومه  این کارو نمی کنه  . اما  اگر  این کارو  کرده باشه   چی ؟ نه غیر ممکنه  . چرا  ، نه  . خفه شو  کثافت  ، تو یه آشغالی .

 

روی  یکی  از  نیمکت ها  می شینم ، یک نخ  سیگار بهمن  از  جیبم  در میارم  ،  با فندک اتومیم  آتیشش     می زنم . یک کام سنگین  دود می گیرم . بعد به خودم می گم ، آخه خر  بی شعور ، آدم چهل و یک ساله  چیش به گیتار  یاد گرفتن ، اگر تو  ،  این پسر جغله  رو  تو   خونه  راه  نمی دادی  ،  این  اتفاق  نمی افتاد  .  معصومه ی  بیست و هشت ساله  عاشق  یک  پسر  بیست و دو ساله  بشه ،  حتما  اون  بیست و دو ساله هم  عاشق یک دختر   چه می دونم  چندساله  شده .

 

 

معصومه ی  خر  فکر  می کنه  ، منِ  خنگ  نمی فهمم . من تو  همون  نگاه  اولش  به  یوسف  فهمیدم  ،  فهمیدم  خر  یوسف  شده   .  یک  کام  سنگین  از  سیگارم می گیرم  بعد  پرتش  می کنم  رو به  روم . همینطور  که  دودشو دارم  می دم بیرون  ،  نگاه  می کنم  به  سیگار  که  عاف  باد  شده  و  داره  می سوزه . کفش  ظریفی  می یاد  روش  و خاموشش می کنه . نگاهش  می کنم  ،  سرتا پاش  مشکی می زنه  . حتما  اون  هم  داره  میره سر  قرار . قرار به یک پسر جغله خوشکل . شاید  این  روزا  خر  شدن  مد  شده . شاید هم   جزئی از  کلاسشونه .

 

بلند  می شم  راه  می یوفتم  به  سمت  خونه ، تا آپارتمانم  چیزی  نمونده . باید  این  قضیه رو  یه  جوری  ختمش  کنم . باید  بش بگم  آره  . باید  بگم  من  همه چیزو  می دونم ،  شاید  اگر  بفهمه  دست  برداره  .  اگر  دست  بر نداشت چی ؟ طلاقش می دم . طلاقش  می دی ؟  دروغگو !   تو  عاشقشی .  تو بدونه  اون  می میری .

 

آره من دوستش  دارم .  ولی  باید  یه جوری  جلوی  این  رابطه  رو  بگیرم  .  اگر  پدرم  بفهمه   معلوم  نیست  چه  اتفاقی  می یوفته . بش  می گم،  اگر  قبول  نکرد  یه  فکر  دیگه  می کنم .

 در  ساختمون  مثل  همیشه  بازه . مش  رحمون  هم  هیچ وقت  سر جای خودش  نیست . در آسانسور  رو  باز  می کنم .  هیچ  کس  درونش  نیست  ، جزء عکس  خودم  زیر  نور  مهتابی  درون  اتاقک  ، خسته تز  از  همیشه  به نظر  می یام . موهای  جو  گندمی  از  وست  فرق  شده  .  انگشتامو  می کشم  رو  پوستم .  صورتم  دیگه  اون  لطافت  جونی رو نداره . صورتمو  نزدیک تر   می برم .  خطهای  روی  پیشونیم  دارن  کم کم  رو پوستِ  سبزم  نمایان می شن .  دندونامو نگاه می کنم ، جلویی ها  سفید و مرتبا  مثل  یک  آپارتمان . آپارتمانی  که بعضی از  واحداش کسی  درونشون نیست ، یا  اینکه  اگر  هم  هست  اینقدر  دچار  نا بهنجاری های  اخلاقی  شدن  که   خورده  شدن و سیاه می زنن  .  اتاقک  آسانسور  با یک تکون  کوچیک  می ایسته . نگاه می کنم  به  چراغی  که تو  ردیف  اعداد روشن  میشه . سیزده . سه طبقه  بالاتر  اومدم . در  اتاقک  باز میشه . پسر  خوش تیپی  وارد می شه .  دکمه  هم  کف  رو  فشار  می ده . من هم   بلافاصله دکمه  شماره  ده  رو  فشار می دم . بوی  عطرشو  احساس    می کنم . نگاهش می کنم .  خودش رو  کرده  مثل  زن ها . از خودم  خجالت می کشم ، سرمو می ندازم  پایین .  همراهش  زنگ  می خوره : ((  سلام .  چطوری ، ببین  خانمی  هست که بهش  تار  یاد  می دم ،  امروز  زدمش   زمین . نمی دونی چی بود .  چی ..... شوهرش .... ؟  بهم گفت  رفته  سر  قرار  ،  فکر می کنه من خرم . ....  آره  رفتم بهشت . مارو  که  تو  اون  دنیا  نمی برن بهشت ، پس  حداقل   بزار  خودمون  تو  این   دنیا  یه  سر  بریم  بهشت  که  تو  دلمون  نمونه . )) حالم  داره   بهم  می خوره .دستامو نگاه می کنم . به رعشه  افتادِ . نگاهش  می کنم .         در  اتاقک  باز  می شه .  می یام بیرون ، به خودم می گم  نکنه  یوسف همین  کارو  می کنه !  بعدشم  اینطوری     میگه . معصومه  فکر  می کنه  بهش   خیانت  می کنم .  باید  باهاش  صحبت  کنم و تمام  این سوء تفاهمات  رو  از  بین ببرم . آره  همین  کارو می کنم .

 

کلید و می ندازم تو در ، همینکه  در و باز می کنم  ، از بوی   خورشت بامیه  کیف می کنم . آخه شکمم کم کم  داشت  فوحشم می داد . معصومه  احتمالا  تو آشپزخونه اس  .  باید برم غافل گیرش کنم ، بعد بغلش کنم و قد یه هفته بوسش کنم . نمی دونم  ابروهای  کشیدشو  تاتو  کرده  یا نه . آخه می گفت که  اگر تاتو کنم  قشنگ تر        می شم .  موهای  خرمایشو  که  زیتونی باز کرده  . نرسیده به  آشپزخونه  ، صدایی که می شنوم ، میخ کوبم می کنه . (( مگه چشه ؟  علیله ؟ بدریخته ؟ ... ، خب یه چیزی بگو ، فقط داری منو نگاه می کنی  ... . دوستت نداشت   یا  اینکه  پیشت نمی خوابید ؟ کدومش ؟!  مگه زمان ما زن جرات داشت ، اصلا می دونی چیه ،  همون بهتر که  شما  یه کلفت  باقی  می موندید   ، ولی حیف .... ))

صدا قطع شد . صدای پدرم  بود .  صبر می کنم تا صحبت هاش  تموم بشه . ممکنه  معصومه  با  دیدن من خجالت بکشه . دوباره شروع می کنه ، (( اصلا می دونی چیه ، من همون  اول  هم  به  تو شک  داشتم . چقدر بهش گفتم پسره ی خنگ  زن  غریب نگیر ،  گوش نکرد که  نکرد .  این هم آخر  عاقبت کار . ))  نا خودآگاه با  خودم زمزمه می کنم ( به تو شک داشتم ، این هم  آخر  عاقبت کار .)

 

پدرم هیچ وقت  با  معصومه  این طور  صحبت  نمی کرد . یعنی  چه  اتفاقی   افتاده ؟ نکنه   فهمیده !  نه ، غیر ممکنه .  اگر  فهمیده باشه چی ؟ به اون هیچ ربطی نداره ! اصلا  می دونی  چیه  ،  بد به دلت راه نده .

 

 بر می گردم آروم  می رم  سمت در  . دسته ی درو  می گیرم  و  این بار   محکم   به هم می کوبم  .  نفس  عمیقی می کشم  و  به  سمت  آشپزخونه  قدم  بر  می دارم .  قلبم  تند تند  می زنه .  دست  می زارم  روی  سینه ام .  صدا می زنم (( سلام  اهل خونه )) ،  صدام  لرزش  پیدا  کرده . جوابی نمی شنوم . به چهار چوب  آشپزخونه  می رسم . مکث می کنم . یه نفس  عمیق دیگه می کشم . بوی  خورشت بامیه ، دیگه نمی یاد .  وارد  می شم . پدرم تکیه  داده  به  دیوار آشپزخونه ،  چفیه ی سیاه و سفیدش  کنارش  افتاده . یک  پاشو  دراز  کرده  و پای دیگه شو جمع  کرده تو  سینه اش . دست  راستشو  ، که  آتیش  سیگار  همینطوری لای  انگشتاش می سوزه ،  گذاشته روش .  نمی دونم  کی  شاشیده   بودم  تو  خودم  که  حتی  فرصت  نکردم  خجالت بکشم . شاشم  روی  کاشی ها ی  سفید ، زرد      می زنه  . راه  گرفته  میره  به سمت خونی  که  کف  آشپزخونه  شکل  گرفته . نوری  که  از  پنجره  وارد  می شه ، انگار زوم  کرده  رو  دست های  پدرم . نگاه می کنم به معصومه چهره اش  از  همیشه  زیباتر  شده . شاید بخاطر  اینکه  ابروهاش و تاتو  کرده . شاید هم بخاطر  اینکه  ماکسی  زردشو پوشیده . آخه  هر وقت اونو می پوشه ، زیباتر  از همیشه  می شه . شاشم  داره  با خون یکی می شه . ولی به نظر نمی رسه مثل وقتی باشه  که آب شط می خواد   وارد دریا بشه . صورت استخونی پدرمو  نگاه می کنم . ریششو نتراشیده . سبیلهاش  از  همیشه  بلندتر  شده . موهای  جو گندمیش که سفیدیش  بیشتر به چشم  می خوره ، روی پیشونیش ریخته . یک کام سنگین  از  سیگارش        می گیره ، بعد  دودشو با حس غریبی می ده بیرون . نگاهم می کنه . من نگاه  معصومه می کنم . سر تا پاش پر از خونه . چه ترکیب  به  آشپزخونه  داده .  سفید ،  زرد ،  قرمز  ، سیاه  . مثل  یه  تابلو  شده ، با سبکی خاص .

اشک تو چشام خشک شده . پدرم یه سیگار بهم تعارف می کنه . مکث می کنم ، بعد می گیرمش . خودش برام آتیشش می زنه . نگاه  می کنم  به  سیگار  . جای  انگشت  رو  بدنه  سیگار  قرمز  می زنه .  بعد میگه : (( تو  براش تف  سر بالا شده بودی ، اون به تو خیانت می کرد .  اگر ... ، شاید ... یه انگل  می شد . اون باید می مرد . پدرم  نخ  سیگارشو   می ندازه  جلوش  و میره .  من  نشستم ، نگاه می کنم به   خونی  که  رقیق  شده  و  دوباره  شروع  به  حرکت  کرده .  خون  نخ  سیگار   رو که  داره می سوزه  خاموش  می کنه .

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در یکم بهمن 1387 و ساعت 23:9 |

هو

زندگي راستين، آن زندگي كه سرانجام بازش مي يابيم، آشكار و روشن مي شود، يگانه شكل زندگي كه براستي به نتيجه مي رسد، «ادبيات» است. مارسل پروست

تـراژدي زن و نوشتن

درآمدي اجمالي بر ادبيات داستاني

در قرن نوزدهم، نوعي ژانر ادبي نسبتاً جديد به نام رمان (داستان بلند) به جود آمد كه جامعه ي نوگراي بورژوازي را به تصوير مي كشيد. زنان و مردان بورژوا، داستان مي خواندند و مي نوشتند. رمان و داستان كوتاه همسو با مدرنيته به راه خود ادامه مي دهد. شايد اين پرسش كهنه در ذهن ما بيدار شود كه آن داستان نويس را با حركت تاريخي جامعه چه كار – يا آيا داستان در برآيند كلي تر، هنر، مسئوليت پذير است كه آن را با كنش ها و داده هاي تاريخي همسو كنيم؟

اما واقعيت اين است كه هيچ نيرويي نتوانست همانند داستان از هزار توي سايه – روشن آدمها و جوامع بگذرد و در رويارويي با انگاره هاي مطلق تاريخي به ستيز با آن برخيزد. به بياني ديگر هنر، به ويژه ادبيات داستاني هميشه سنتزي در برابر كاركردهاي پارادوكسي تاريخ و روشنايي خيره كننده اي براي گذر به آينده بود. پس مسئوليت داستان در ذات آن نهفته است.

ذهن برتر مبتني بر جنسيت نيست، و اصل عقل، طبعا مذكر محسوب نمي شود. بنابراين بايد وجود هر نوع اقتدار يا حقيقت مذكر و مؤنث را نفي كرد و ادبيات داستاني يكي از عرصه هاي اعتدال و انصاف است كه در آن هر اصالتي، قطع نظر از جنسيت آن تصوير مي شود؛ البته اگر نويسنده بخواهد جانب اعتدال و انصاف را بگيرد1.

ظهور نويسنده ي زن

هر كاري را وقتي است. زماني براي ولادت و زماني براي موت. زماني براي سكوت و زماني براي گفتن2. زنان دريافتند زمان سكوت به سر رسيده است: در اواخر قرن هجده و اوايل قرن نوزدهم بود كه چهره نويسنده ي زن به طور قطعي تثبيت شد. به دلايل متعددي زنان به نوشتن روي آوردند و به اين ترتيب الگوي روايي و ادبي جديدي در داستان ايجاد كردند. ويرجينا وولف نويسنده ي نوگراي انگليسي (1941-1882) در «اتاقي از آن خود» تاكيد مي ورزد كه برخي شرايط محيطي براي نوشتن، هزينه ي كم كاغذ و عدم صرف فعاليت فيزيكي زياد، هنر داستان نويسي را براي زنان ممكن ساخته است. (فقط بايد در گوشه اي تنها به نوشتن پرداخت. مانند جين آستين كه آثارش را در سالن بزرگ خانه اش مملو از مهمان و اعضاي خانواده اش بود، مي نوشت)3

زن نويسنده قدرت و توانايي اش را تنها در كلمات جستجو مي كند تا بر كاغذهاي منزوي جاودان كند، نه صرفاً از روي كاغذ زيادي و يا فراغت. او هنگامي كه احساس مخاطب را نسبت به يك پرنده يا يك برگ  برمي انگيزد، به گونه اي متعهد است، اما اين تعهد پاي بند انگاره هاي قطعي و اسير قوانين از پيش تعيين شده نيست. او بسيار مقتدرتر از يك جامعه شناس و روان شناس ذات يك جامعه و تناقض هاي نهفته در آن را در مقام نويسنده آشكار مي كند. از آن جا كه عنصر برجسته ي ذات داستان عصيان در برابر كنش هاي اجتماعي است. زن نويسنده طي تحولات اجتماعي، خود را محق مي داند تا فراتر از خانه داري و بچه داري در برابر قراردادهاي كهنه ي اجتماعي با كلمات و دنياي مخلوق خود، طغيان كند. او مشكلات زيست محيطي و دغدغه هاي زنانه ي خويش را در قصه منعكس مي كند و خود را از متن داستاني بيرون مي كشد، تا عشق شوريده اش همچون چشمه اي زيرزميني در لايه هاي زيرين داستان جاري شود. ناتالي سروت    مي گويد: «زماني كه يك نويسنده مي نويسد، «منِ» او وجود ندارد… ابلهانه است كه داستان را از روي جنسيت داوري كنيم»4

زن شاغل و زن هنرمند

سيمون دوبوار تأكيد مي كند5 : به دنبال اعتقاد به شكست، زن به آساني به موفقيت معمولي و متوسط رضايت مي دهد. جرئت نمي كند جاي بالاتري را هدف قرار دهد. غالباً همين تأمين معاش هم در نظرش ارزشي نسبتاً بزرگ مي نمايد. او هم مانند بسياري از زن هاي ديگر مي توانسته سرنوشت خود را به دست مردي بسپارد؛ براي اينكه همچنان خواهان استقلال باشد، به كوششي كه موجب غرورش مي شود ولي او را مي فرسايد، نياز دارد. به نظر خودش با انتخاب شغل، به اندازه ي كافي كار كرده است. با خود مي گويد « براي زن ، همين بس است.» در اين فروتني احتياط وجود دارد. بيم زن از آن است كه اگر بكوشد به جاي بالاتري برسد، با سر به زمين بخورد. بايد گفت كه او به حق بر اثر اين فكر كه به او اعتماد ندارند، معذب است. احتياط انسان را محكموم مي كند كه معمولي باشد. زنها و مردها هيچ دوست ندارند تحت فرمان زني باشند. دوبوار معتقد است6. زن بودن اگر نقص نباشد، حداقل نوعي ويژگي است. در زن شاغل به ندرت ميل به ماجراجويي، تجربه ي بي ثمر و كنجكاوي بدون غرض برمي خوريم. اين زن درصدد است به كسب و كار بپردازد تا خوشبختي را براي خود بنيان نهد. او از اينكه كاري داشته باشد تا به خود ثابت كند آن را به درستي انجام دهد، لذت مي برد. اما در محتواي وظيفه و كار دستخوش شور و شوق نمي شود. او خود را در شكست ها و پيروزيهاي اندك گم مي كند و طبق ساخت مذكر و قواعد منفعت مدار عمل مي كند. او هنوز خيلي گرفتارتر از آن است كه دنبال خود بگردد. دوبوار مي گويد: طبقه اي از زنان اين نظريات درباره شان صدق نمي كند. زيرا سبك و كارشان گذشته از اينكه به اثبات زنانگي شان لطمه وارد نمي آورد، آن را تقويت هم مي كنند. اينها زناني هستند كه درصدد به ياري بياني هنري از اصلي كه خود ايجاد مي كنند فراتر روند. لافورگ شاعر فرانسوي مي گويد: «چون زن را در بردگي، تنبلي، بدون هر گونه مشغله و سلاحي جز جنسيتش نگه داشته اند، او اين وجه را بزرگ كرده و زنانه شده، تاكنون ما با او عروسك بازي كرده ايم. اين بازي خيلي طول كشيده … »7.

زن نويسنده سلاح قلم را به دست مي گيرد. در فيلم نامه ي «كاغذ بي خط» ناصر تقوايي زن نويسنده اي را به تصوير مي كشد كه با قلم مرد مزاحم را (شوهرش در هيئت ناشناس) تهديد مي كند. گويي او تنها با سلاح (قلم) انديشه و احساس به دفاع از هويت از دست رفته اش مي پردازد تا موجوديت خويش را ثابت كند.

 .......

ادامه مطلب (زن ، مادري نويسنده وزن درادبیات داستانی ایران ومنابع )درپست بعدی

 

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در بیستم شهریور 1387 و ساعت 14:48 |
 

قبل ازهرچیز روزخبرنگاررا به همه ی دوستان خبرنگارم ازجمله

                   سیدمحمدمیرفصیحی تبریک می گویم .

 

اگرچه ژورنالیست نیستم وبه همین دلیل نیز گزارش نویسی هم نمی دانم

ولی درحدیک نوشته برای اطلاع رسانی بپذیرید:

نشست های دوستانه ای باحضورداستان نویسان وعلاقمندان به همت

انجمن ادبی بانه درتهران برگزارشد:محمدصدیق کریم پوردبیر اجرایی

جشنواره داستان بانه  فوادجهانی مسئول انجمن ادبی بانه

خلیل رشنوی دبیرجشنواره داستان اس ومس وهمسرش فرحنازپرتویی

مسعودعالی محمودی مسئول آفرینش های ادبی حوزه هنری خوزستان

آیت دولت شاه داستان نویس خرم آبادی لیلا کریمی (ملایر) پری موسوی

(درود)طالب سمیعی (بانه)وفرهاد نعمت پور وچنورسعیدی (سنندج)

و...حضورداشتند.

چندبرنامه ونشست برگزارشد .حضوردرمراسم ختم مرحوم مسعودمیناوی

داستان نویس خوزستانی وپدر دکترناهیدتوسلی مدیرمسئول ماهنامه ادبی

نافه.دیداربا ابراهیم یونسی وجلسه ی پرسش وپاسخ و گفتگو ومیزگردبا

محمدایوبی درمنزل ایشان پیرامون ادبیات داستانی وداستان خوانی

ونقدداستان درانتشارات افراز باحضور نویسنده رمان مفید آقا اثرکربلایی لو

وخانم کیان افرازوجلسه ای بادکترمعظمی استادمتافیزیک همچنین دیداراز

موزه های ملی وآبگینه ورضاعباسی باهمکاری استادفتاحی.

همه ی این ها فقط درسه روز متوالی  آن هم با آن ترافیک تهران و

مسافت های طولانی انجام شد.بی آنکه اداره ای آن راحمایت کند یا افراد

رااسکان دهد وهماهنگ کندو...

هیچ چیزعجیبی وجودندارد فقط باید بخواهیم !!

 

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 0:20 |
 

قبل ازهرچیز این مراسم متعلق به هیچ ارگان

               وحزب وگروهی نیست .

تعدادی از اصحاب داستان نویسی قرار ملاقات ونشست دوستانه

وداستان خوانی وبحث را با ابراهیم یونسی ومحموددولت آبادی

گذاشته اندودوست دارند هرکسی که به مباحث داستان نویسی

علاقمند است دراین جمع حضورداشته باشد

     تهران۹ و۱۰ مرداد ماه 

جهت اطلاع بیشتر باشماره زیر تماس بگیرید :

۰۹۱۸۳۷۵۶۰۳۲ فواد جهانی   

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در یکم مرداد 1387 و ساعت 22:24 |
انجمن داستان آبادان درنظردارد باهمكاري آفرينش هاي ادبي حوزه هنري آبادان واموركتابخانه هاي عمومي جلسه نقدوبررسي كتاب رابرگزاركند.نخستين جلسه ويژه ((رمان شطرنج باماشين قيامت ))باحضورنويسنده حبيب احمدزاده وهنرمندان سراسر استان خوزستان خواهد بود .اين نشست دراواخرتيرماه برگزارمي شود.ازكليه علاقمندان دعوت مي شود جهت حضور وارائه ي نقدمكتوب باشماره تلفن هاي زير تماس بگيرند.درضمن آثار منتخب دركتابچه اي به همت بنياد حفظ آثاروارزش هاي دفاع مقدس به چاپ خواهدرسيد .
06314421028 و 06314435966
+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در سیزدهم تیر 1387 و ساعت 16:39 |
 

امشب دلتنگم .دلم برای خیلی ها تنگ شده !آنهایی که شاید هرروز

درکنارم وجوددارند ولی نمی بینمشان !!

دلم برای ماندانا صادقی تنگ شده او که هرروز کتابی تازه دردست

داشت وهرازگاهی شعری وداستانی برایمان می خواند.

حالا توی اتاقی که برسردرش نوشته (مسئول امورکتابخانه های

 عمومی آبادان)نشسته ومنتظرحقوق ماهیانه است تااقساطش

رابپردازد وکورش کرم پور که هنوز باخواندن (مویه آبودانی هسم )

گریه ام می گیرد .دلم برای او هم تنگ شده دیگرصدای پنکه

انگلیسی اش را نمی شنوم فقط می دانم دست تنها هفته نامه

یادگاری راچاپ می کند ودنبال آگهی فروش مبلمان واندازه وقطع آن

خسته می شودوپیمان ماندگار (فیلمساز)که شایدازآبادان رفت

تاهمه این هارانبیند وبابک گشتی زاده درسال ۷۹ اولین کارگاه

داستان رادرآبادان برپاکردوچقدرخون دل خورد تاعادل حیاوی ومریم

دلباری و...بتوانند جشنواره بروند وازکتابخانه تخصصی داستان

 استفاده کنندو..برای او هم دلتنگم که دیگرنیست .

فقط گاهی گوشه ی اتاق آموزش وپژوهش حوزه هنری می نشیند ومی گوید چهارشنبه ها خوش یمن نیست !

خودم؟!

 

انگارفراموشش کردم .

صبح تدریس وظهر بروداهوازبرای امتحانات پایان ترم

وبعدازظهردفترآفرینش های حوزه هنری وچقدردلش می خواست

مطلبی برای کافه داستان -آن بچه هایی که خیلی دوستشان داردکرم

رضا ونظام و...- بفرستدووبلاگ رشنوی ودولتشاه وآزادی ابدو...سری

بزند ویامجموعه داستانش را که ناشر برای بازبینی فرستاده ورق بزند!

دیگرپختن غذاوهمبازی شدن بادانیال وهمصحبتی باهمسرش بماند.

توی آیینه که بلندی زیرابرویش رامی بیندبه آراستگی وفرصت های

دخترهای جوان ودم بخت غبطه می خورد!

این نوشته دلتنگ رابدون بازنویسی ومستقیم برصفحه نوشتم

که ازشما بپرسم ((راستی چه اتفاقی افتاده ؟شمامی دانید؟))

 

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 2:30 |
 

اين پست را ازسردلتنگي يا يك شوخي بي مزه به

همه ي دانشجويان رشته خاص درنخستين جشنواره

داستان اس ام اسي وكساني كه مي توانند با آن

ارتباط برقرار كنندتقديم مي كنم :

از جمله :آيت دولتشاه(كارشناسي ارشد) ،محمد صديق كريم پور

و فواد جهاني(دانشپسند)،خليل رشنوي(دكترا)آتريسا رشنوي(پشت

كنكور )،ليلا رستگار (ترم اول)،مانا مداح(دانش خواه)،دانيال (پشت

كنكور)ورضا موحدي پور (پروفسور)،پرستو آزادي(دكترا) ،زهرا ميمندي

(ارشد)،ياسراكبريان(كارداني)،نظام حقي آبي (كارشناسي ) و...

به به ... به به ...به به !

 

 

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:12 |

 

نگاهی اجمالی به داستان نویسی خوزستان

 

 

درشماره پیش گاهنامه دال ،آقای داریوش معمار مطلبی درباب شعرخوزستان

 

 به طورکامل وجامع به چاپ رساندند.بنابه پیشنهادایشان وضرورت پرداختن به

 

داستان نویسی خوزستان ،این متن شتابزده واجمالی راجهت معرفی داستان و

 

داستان نویسان خوزستان نوشتم .خوزستان به دلیل موقعیت استرتزیک و

 

مناطق نفت خیز وبرپایی پالایشگاه عظیم  درشهرستان ابادان که زمانی یکی

 

ازبزرگترین پالایشگاه های نفت جهان بود ؛ازنظراقتصادی وفرهنگی و.و.

 

انچنان مطرح شدکه علی رقم آب و هوای نامناسب،اقوام مختلف برای زندگی

 

 وکسب شغل از سراسرایران به این منطقه امدند.حضورانگلیسی ها ومرز

 

آبی ومناطق مرزنشین وظهورفرهنگ های مختلف وشناختن شهرستان ابادان

 

به عنوان اولین شهرمدرن ایران و...درخوزستان باعث پیدایش نوعی خاص از

 

 ادبیات ونویسندگان ماندگاری شد.داستان خوزستان تقریبا بابرگزاری

 

جلسات نقدوبررسی ادبیات وظهورمترجان موفقی چون صفدر تقی زاده

 

 ونجفدریابندری وابراهیم گلستان که ادبیات روز جهان راترجمه می کردند،

 

مطرح شد.همچنین منتقدان ونویسندگان ((خبرهای روز ))درابادان که به قول

 

 تقی زاده می توان انها را نخستین نقدنویسان سینمایی دانست ،عبارت بودند از

 

نجف دریابندری دکترحمیدنطقی ابراهیم گلستان محمدوفرخ داعی – پیش از

 

انکه به ابادان بیاید وبه شرکت نفت برود،درتهران بانخستین نشریه سینمایی

 

کشور همکاری داشت واین درحالی بودکه به گفته عباس بهارلو ((عمرسینما در

 

ابادان شهر خوزستان تقریبا برابر با عمرپالایشگاه نفت بود .(تاسیس 1287)و

 

با13سینمای عمومی و6سینمامتعلق به شرکت نفت  بیشترین سالن های سینمادر

 

استان خوزستان ودربین شهرهای ایران بعد از تهران برخورداربود.))

 

کلاس های درسی جذاب ودوستانه که دردفترکار محمدعلی صفریان درشرکت

 

 نفت محل تجمع اهل قلم خوزستان برگزار می شد.درهمان زمان محمد ایوبی

 

 نمایش خودراباهمکاری شهیدعلی صیادی برای اولین باربالهجه وفرهنگ محلی

 

اجراواز طریق اخبارسراسری پخش شدوخوش درخشید.اختصاص دقایقی از

 

اخبارمحلی به ادبیات وهنروکتاب وترجمه اخبارروز وبعدها پخش سراسری

 

 ان برای نخستین بار درایران ازمهمترین فعالیت های اهل قلم خوزستان بود.

 

انتشارنشریه خزه دراهواز به همت محمدایوبی وباهمکاری پرویززاهدی

 

وماهنامه هنروادبیات جنوب باهمکاری منصورخاکسار نظام رکنی قاضی

 

ربیحاوی، اصغرعبدالهی ناصرتقوایی احمدمحموداحمداقایی پرویز مسجدی

 

حسین رحمت، علی گلزاده صمدطاهری محمدبهارلو مسعودمیناوی عدنان

 

غریفی نسیم خاکسار شهرنوش پارسی پور ناصرموذن و... نقطه ی عطفی

 

درشکل گیری حلقه داستان نویسان خوزستان بود.حضورهوشنگ گلشیری

 

 واخوان ثالث نیز بی تاثیرنبود.قبل ازانقلاب به دلیل وجودمکان مناسب مانند

 

 باشگاه های کارگری  جمع شدن اهل قلم خوزستان در ابادان نسبت به اهواز

 

 وسایر شهرستان های استان راحت تر بود.                                                 

اماداستان نویسی خوزستان به طورجدی با احمدعطا (احمدمحمود)آغازشد.

 

اگرچه محمودباانتشار داستان مول ودریا هنوز ارام است وپس از ان داستان

 

بلندبیهودگی شروع کرد اما انچه وی رابه عنوان نویسنده ای توانا هم ازنظر

 

مخاطبان وهم منتقدان معرفی کرد ،رمان همسایه ها بودوبعدها داستان

 

یک شهر ،پسرک بومی ومدارصفردرجه، اورابرای همیشه در تاریخ ادبیات

 

  ماندگار کرد.ناصرتقوایی (1320)باتنهامجموعه داستانش تابستان همان

 

سال خوش درخشیدسپس به سینماروی اورد با کارهای شاخصی چون :

 

 ارامش درحضور دیگران  سریال دایی جان ناپلئون و....

 

 

امیرنادری (1324)اگرچه تجربه نوشتن داستان را دارد اما داستان نویس چندان

 

موفقی نبود .داستان های او بیشتربه خاطره نویسی نزدیک است .به قول بهارلو

 

رئالیسم نادری مبتنی براعتقادبه واقعیت زندگی است .(داستان تجربه )

 

امابااثارماندگارسینمایی چون:تنگسیر، سازدهنی، تنگنا و...می توان ازاو به

 

 عنوان یکی از بنیانگذاران سینمای نوین ایران یاد کرد.محمدبهارلو باانتشار

 

 داستان گاومیش سال 52وشرکت درگروه  نمایش ابادان داستان نویسی رابطور

 

جدی اغاز کرد نسیم خاکسارنیزازسال 46 وتاکنون صاحب 27 کتاب درزمینه

 

 ادبیات است .قاضی ربیحاوی(1335)درسال62 به حلقه داستان نویسان

 

 اطراف هوشنگ گلشیری پیوست که میان اهل قلم به جلسات پنج شنبه

 

 شهرت داشت  وسال 74 به لندن مهاجرت کرد.صمدطاهری وکورش اسدی

 

ازنویسندگان نسل سوم خوزستان به شمارمی روند.اسدی ابتدامتاثرازفضاسازی

 

 وزبان داستان نویسی مدرن جنوب بود سپس براثرتاثیرپذیری ازشیوه داستان

 

 نویسی گلشیری اثاری بینابین این دوشیوه می نویسد.دومجموعه کوتاه پوکه باز

 

 وباغ ملی اورا ازنویسندگان هم نسل خود دراین دودهه متمایز می کند.

 

 

به لحاظ ساختار نویسندگان خوزستان متاثراز فضای ترجمه تقی زاده

 

 ودریابندری زیزنفوذهمینگوی بودند.دراین میان احمدمحمودصدای خودش

 

را داشت وعدنان غریفی نیزبه سراغ فاکنروبعد کافکارفت ومجموه شنل پوش

 

درمه را نوشت وماندگارشدمضامین داستان های نسل اول ودوم خوزستان

 

 اغلب نظیر: توصیف زندگی ودرگیری های کارگری (اعتصاب کارگری

 

 ابادان دررمان سالهای عقرب ،محمدبهارلو)؛حضورواستقرارانگلیسی ها

 

درخوزستان وپاگیری کمپانی نفت (خواب سنگین شیخ خزل ،اصغرعبدالهی )،

 

ناتوانی ایل وروستاییان بختیاری درسازگاری بامحیط (اثاربهرام حیدری وپرویز

 

زاهدی )،توصیف های ناتورالیستی ازتباهی مناطق خوزستان

 

(رمان مکانی به وسعت هیچ ،فتح الله بی نیاز)شکست های اجتمای

 

سرخوردگی های روشنفکران دهه ی سی وحضوراقلیت ها(چراغ ها رامن

 

خاموش می کنم ،زویاپیرزاد)و....است.همچنین اشترک مضامینی

 

 چون:سختی کاردراسکله وصنعت نفت وکارروی قایق ولنج های 

 

 ماهیگیری واستفاده ازعناصرطبیعت خوزستان _ دریا ونخلستان و،

 

قومیت های ساکن ،سبب به وجود امدن ادبیات اقلیمی شده است .

 

 

باشروع جنگ واوارگی وازهم پاشیدن هسته ی نویسندگان خوزستان ،مضامین

 

 داستان های انها ونسل جدید به جنگ ومسائل پیرامون ان تبدیل شدزیرا

 

خوزستان صحنه ی اصلی تهاجمات دشمن بود.

 

 

بخش عمد ه ای از ادبیات جنگ فضایی جنوبی دارد.قاضی ربیحاوی

 

 نویسنده خوزستان رامی توان جزء اولین نویسندگانی دانست که درباره

 

 جنگ نوشته اند.مهمترین مضمون اثارش جنگ وجنگ زدگی وزندگی

 

دراردوگاه هااست.محمودشهرسوخته رانوشت وسپس درونمایه بسیاری ازداستان

 

نویسان خوزستان جنگ واوارگی شد.ازجمله پرویزمسجدی محمدایوبی ،

 

صمدطاهری حبیب احمدزاده فرهادحسنزاده عباس  عبدی، یونس تراکمه،

 

 فرشته توانگر وعلی صالحی و....

 

 

عصمت حسینی ،لیلی صابری نزاد خداداد باپیرزاده نیز باانتشاریک مجموعه

 

 داستان ازنویسندگان درحال تجربه  خوزستانی هستند .

 

مانداناصادقی (پریاکوشا)شاعر،داستان نویس ومنتقد موفق خوزستانی است .

 

اگرچه کتاب مستقلی منتشر نکرده ،امادرمجموعه آثار شعر وداستان ومجلات ادبی 

 

 مورد توجه منتقدان بسیاری بوده است .وبسیاری از جوانان دیگر باانتشار

 

 اثارجدی خود درمطبوعات ادبی سراسر کشور وحضور موفق در جشنواره های

 

سراسری داستان از امیدهای ادبیات داستانی خوزستان هستند .نظیر:  

 

خلیل رشنوی ،فردين كوراوند، پگاه شنبه زاده، حبیب پرتاری وشیماعچرشاوی ،

بهزا د نزاداحمدی ......

 

 

آبادان پاییز ۸۶
+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 12:33 |
دانيال مي خواهد مستقل باشد .اگرچه هنوز ارتباط خوبي با فضاي مجازي پيدا نكرده ولي چه مي شود كرد بگذاريم دلش خوش باشد

منتظر نظرات شماست.

http://www.mandany.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در هجدهم فروردین 1387 و ساعت 19:1 |
۶نوروز تولد زرتشت ومحمدپیامبراسلام...

سال نو؟

نمی دانم چه چیز نو شده است ؟به جزاینکه برسربرگ اداری

 یا پایین امضایم  به جای سال ۸۶ می نویسم ۸۷َچه اتفاق

 تازه ای افتاده است ؟ اگرچه بنابر عرف به دوست وآشنا

 که می رسم   می گویم : سال نومبارک

اما درتنهایی دهشتناک اندیشه ام هیچ پاسخ قانع کننده ای

ندارم ! چه چیزی نو شده ؟در تفکرمذهب خانواده جامعه

ویادیدگاهم به زندگی وجهان چه تغییری رخ داده است

 که باعث سرورم شود واین ایام راجشن بگیرم ؟!

 ۱۵روز مرخصی باحقوق ...نوشدن طبیعت ...

یادگار کورش ...تولد زرتشت ویابنابراعتقادایرانیان باستان

 پایان آفرینش وآسودگی خدوندگار؟آیااین ها دلیل کافی

برای نوشدن ونوبودن است؟

+ نوشته شده توسط لحظه هایی از زندگی مریم دلباری در ششم فروردین 1387 و ساعت 12:30 |


Powered By
BLOGFA.COM