خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

يك داستان‌نويس بيان كرد: زباني پويا است كه بتواند ارتباط كلامي و محتوايي برقرار كند.

مريم دلباري در گفت و گو با خبرنگار دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: زبان فارسي زباني پويا است اما درگير لهجه‌ها است و از طرفي مشكلات رسم‌الخط نيز به آن افزوده شده است. البته احمد شاملو در اين زمينه كار كرده است و در بخش محليْ انجمن‌هاي ادبي فعاليت‌هايي خوبي داشته‌اند.

او با تاكيد بر لزوم رجوع به ادبيات كلاسيك و پاس‌داشت آن تصريح كرد: متاسفانه دانشجويانْ ادبيات كلاسيك را نمي‌شناسند در حالي كه تقويت آن و پيوندش با ادبيات مدرن خيلي مهم است. در واقع، با رجوع به پيشينه‌ زبان فارسي مي‌توانيم اصلاحاتي در آن انجام دهيم.

دلباري بيشترين لطمه به زبان را فرهنگ رايج در مدارس دانست و گفت: بعد از خانوادهْ جامعه و مدرسه بسيار در شخصيت فرد تاثيرگذارند. مثلا برخي از معلمان لهجه‌هاي خاصي دارند كه اين روي بچه‌ها تاثير منفي دارد.

اين داستان‌نويس اظهار كرد: همچنين مترجم در حفظ زبان بسيار تاثيرگذار است. شاعر و داستان‌نويس به زبان مادري مي‌نويسد اما اين مترجم است كه آثار را به دنيا معرفي مي‌كند. البته سينما هم مي‌تواند به زبان فارسي خدمت كند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8711-00215
خبرهاي مرتبط:

داستانی از علیرضاتقوایی ازاعضای انجمن داستان آبادان

پست بعدی داستانی ازخودم خواهدبود

در به در  انقلاب

 

ایستاده بودم . یه راه پیش روم بود ، یکی پشت سرم  و  دو تا   راه   ،  دو طرفم . نمی دونستم کدوم یکی رو برم . گوشه ای نشستم . پشت  کاغذی  که توی  دستم بود ، گزینه ها  رو  نوشتم .  راه پشت سرم ، همون راهی بود که  اومده بودم . اگر قرار بود  اونو  برگردم  پس  چرا  اومده بودم ؟!  طرف سمت چپم نسبتا خلوت بود . اون طرف خبری نبود . سمت راست نمی دونستم به کجا میره ! کنارش  یه تیک  گذاشتم . و اما راه روبروم . با یه پل هوایی  می شد  رفت اون طرف . انتخابش کردم . تصمیم گرفتم همون راه رو برم . از  پله های  پل  عابر  پیاده  رفتم بالا . بالای پل  ،  از یکی پرسیدم اینجا کجاست ،

گفت : (( انقلاب )).  یکی  دو بار  زمزمه  کردم  (  انقلاب )   تا یادم باشه  کجا  اومدم . از  پله های  پل  ،  رفتم   پایین . پل  جالبی بود . آدم  رو  بالا  می برد ، و بعد میزد  زمین . راه پیش روم  رو  رفتم . خیلی  شلوغ بود . آدما  می اومدن  و میرفتن .  کاری  به کار  هم نداشتم . کسی ، کسی رو نگاه نمی کرد . به  اولین  مغازه  رفتم . انگار دیوارهای  این مغازه رو  از کتاب ساخته بودن .کاغذ توی دستم و  دادم به دست  فروشنده . نگاهی بهش کرد و  سری تکون داد . کاغذ برگشت تو دستای خودم . وقتی بیرون اومدم ، گفتم  شاید سواد نداشته  که  نوشته های کاغذ رو  بخونه . نگاهی  به  نوشته ها کردم  نا مطمئن بشم که  فرار  نکردن . اسم سه تا کتابی  که  می خواستم  روش نوشته شده بود . سر جاشون بودن. تصمیم  گرفتم به مغازه بعدی که میرم ، اسم کتاب ها رو واسه  فروشنده بخونم . شاید اونم سواد نداشته باشه . وقتی  رفتم توی  مغازه  دیگه  ، با صدای  بلند به فروشنده سلام کردم . جواب  سلام منو  داد . خوشحال شدم که  این یکی اگر سواد  نداره ، گوش   داره    ، کر نیست و  صدامو  می شنوه . وقتی اسم کتاب هارو  براش  خوندم ، ادای  فروشنده  قبلی  رو  در اورد .

 

 

 از  اینجا  هم دست خالی  اومدم  بیرون . به ساعتم نگاهی کردم . مدتی گذشته بود .  زمین  زیر پام سست  بود .  سنگفرش های  پیاده رو  شکسته  بودن . قسمتی هم  اصلا  سنگفرش  نداشت . روبروی مغازه ای ایستادم . بوی  بزنین  می اومد .        مردی  تو یه دستگاه قرمز  رنگی  بنزین می ریخت .   نمی دونم  دستگاه رو  چه  انگولکی کرد   ،  که صداش  در اومد .  چراغ های  مغازه روبرو  روشن  شد . وقتی  به  مغازه  های  دیگه  سر  می زدم ، چندتا  از این  دستگاه  قرمزها  سر  راهم بود . دیگه  برام  عادی  شده بود .  هم دیدن  اون دستگاه ها  و هم  واکنش  فروشنده  ها . پاهام  خسته  شده   بودن . به تیر چراغ برقی  که برق نداشت  ، تکیه دادم و نشستم . مردی  روبروی  من  نشسته بود . یه تیکه مقوا  که  روش نوشته  شده بود ( کوپن خریداریم ) جلوش بود . با  صدایی   که  شبیه  دوبلور ها  بود  ،  نوشته رو   می خوند . بلند شدم و دوباره  راه  افتادم . پشت  شیشه ی  مغازه  ای  روی  یه  برگه  نوشته  شده بود ( انواع طالعبینی ، انواع رمان ایرانی و خارجی ) و    ( کتاب های جدید  رسید . چگونه خوش تیپ شویم . همسر دلخواه  خود را بیابید . تکنیک های جدید موفقیت ) .

 اینبار  وارد هر مغازه ای  نشدم .  رفتم جلوتر . یه مغازه پیدا کردم که فروشنده اش  با  بقیه  فرق  می کرد .  یه لیلی  چشم درشت مو فرفری . رفتم تو . گفتم  : (( قربون  اون موهای  فرفریت برم ، من سه تا دونه  کتاب  بیشتر نمی خوام . ببین اینارو  داری؟  )) نمی دونم چطور  در  کسری  از ثانیه  نوشته هارو  خوند  و گفت : (( ندارم . ))

 

 

از  اونجا هم اومدم بیرون . نفهمیدم از کجا و از کی ، صدای شنیدم که خیلی سریع ، به سرعت   خوندن    لیلیه     گفت : ((  کراک ، شیشه ، حشیش .... )) .به راهی  که اومده بودم  نگاهی  کردم . شاید بهتر بود  همون راه رو انتخاب         می کردم و  بر می گشتم . چیزی رو که می خواستم پیدا نکرده بودم  .

 به ساعتم  نگاهی   کردم . عقربه هاش  با  زبون  بی  زبونی  با من  حرف  می زدن . مدتی  گذشته بود و من هنوز      در به در انقلاب بودم .

 

 

 

 

 

 

داستانی ازاحمدآلبوطاهر

 

 

آتش

 

برای رسیدن به خونه ام باید از پارک وحدت بگذرم . پارک وحدت تمام درختهاش  شبیه همه . طرفای  ظهر ، پارک خلوته . بجزء صدای  پای  من  روی  سنگ  فرشها  هیچ  صدای  دیگه ای  شنیده  نمی شه . حتی صدای  گنجشکها .یک نفس  عمیق  می کشم ،  تا  هوای  درونم  عوض  بشه . دختر و پسری که  کنار  شمشادها  هستند  توجه ام  رو  جلب  می کنن .  دختر   با روپوش  مدرسه  دراز  کشیده  و سرش  و گذاشته روی پاهای  پسره . پسره  هم  با  اون  موهاش ، که  انگار جارو برقی  کشیده  ، مقداری  خم شده و نمی دونم  چه  چرت و پرتی  به دختره می گه ، که دختره  هم  نیشش تا بنا گوشش بازه .

 

نا خودآگاه    فکر می کنم به معصومه . من و معصومه  اینطور  با هم آشنا  نشدیم  . هیچ وقت  هم اینطور  رفتار نکردیم . البته شاید  من  نخواستم  ، من نگذاشتم . نمی دونم چرا !  شاید  بخاطر  اینکه  از  غرورم خجالت            می کشیدم . نمی دونم شاید ....  .  البته  شاید معصومه  هم توی  یک پارک  دیگه این طوری  روی  پی  یوسف  دراز بکشه .  شاید هم نه . اصلا شاید میرن خونه . آره ممکنه با هم برن  خونه .... ، نه  این غیر ممکنه  . معصومه  این کارو نمی کنه  . اما  اگر  این کارو  کرده باشه   چی ؟ نه غیر ممکنه  . چرا  ، نه  . خفه شو  کثافت  ، تو یه آشغالی .

 

روی  یکی  از  نیمکت ها  می شینم ، یک نخ  سیگار بهمن  از  جیبم  در میارم  ،  با فندک اتومیم  آتیشش     می زنم . یک کام سنگین  دود می گیرم . بعد به خودم می گم ، آخه خر  بی شعور ، آدم چهل و یک ساله  چیش به گیتار  یاد گرفتن ، اگر تو  ،  این پسر جغله  رو  تو   خونه  راه  نمی دادی  ،  این  اتفاق  نمی افتاد  .  معصومه ی  بیست و هشت ساله  عاشق  یک  پسر  بیست و دو ساله  بشه ،  حتما  اون  بیست و دو ساله هم  عاشق یک دختر   چه می دونم  چندساله  شده .

 

 

معصومه ی  خر  فکر  می کنه  ، منِ  خنگ  نمی فهمم . من تو  همون  نگاه  اولش  به  یوسف  فهمیدم  ،  فهمیدم  خر  یوسف  شده   .  یک  کام  سنگین  از  سیگارم می گیرم  بعد  پرتش  می کنم  رو به  روم . همینطور  که  دودشو دارم  می دم بیرون  ،  نگاه  می کنم  به  سیگار  که  عاف  باد  شده  و  داره  می سوزه . کفش  ظریفی  می یاد  روش  و خاموشش می کنه . نگاهش  می کنم  ،  سرتا پاش  مشکی می زنه  . حتما  اون  هم  داره  میره سر  قرار . قرار به یک پسر جغله خوشکل . شاید  این  روزا  خر  شدن  مد  شده . شاید هم   جزئی از  کلاسشونه .

 

بلند  می شم  راه  می یوفتم  به  سمت  خونه ، تا آپارتمانم  چیزی  نمونده . باید  این  قضیه رو  یه  جوری  ختمش  کنم . باید  بش بگم  آره  . باید  بگم  من  همه چیزو  می دونم ،  شاید  اگر  بفهمه  دست  برداره  .  اگر  دست  بر نداشت چی ؟ طلاقش می دم . طلاقش  می دی ؟  دروغگو !   تو  عاشقشی .  تو بدونه  اون  می میری .

 

آره من دوستش  دارم .  ولی  باید  یه جوری  جلوی  این  رابطه  رو  بگیرم  .  اگر  پدرم  بفهمه   معلوم  نیست  چه  اتفاقی  می یوفته . بش  می گم،  اگر  قبول  نکرد  یه  فکر  دیگه  می کنم .

 در  ساختمون  مثل  همیشه  بازه . مش  رحمون  هم  هیچ وقت  سر جای خودش  نیست . در آسانسور  رو  باز  می کنم .  هیچ  کس  درونش  نیست  ، جزء عکس  خودم  زیر  نور  مهتابی  درون  اتاقک  ، خسته تز  از  همیشه  به نظر  می یام . موهای  جو  گندمی  از  وست  فرق  شده  .  انگشتامو  می کشم  رو  پوستم .  صورتم  دیگه  اون  لطافت  جونی رو نداره . صورتمو  نزدیک تر   می برم .  خطهای  روی  پیشونیم  دارن  کم کم  رو پوستِ  سبزم  نمایان می شن .  دندونامو نگاه می کنم ، جلویی ها  سفید و مرتبا  مثل  یک  آپارتمان . آپارتمانی  که بعضی از  واحداش کسی  درونشون نیست ، یا  اینکه  اگر  هم  هست  اینقدر  دچار  نا بهنجاری های  اخلاقی  شدن  که   خورده  شدن و سیاه می زنن  .  اتاقک  آسانسور  با یک تکون  کوچیک  می ایسته . نگاه می کنم  به  چراغی  که تو  ردیف  اعداد روشن  میشه . سیزده . سه طبقه  بالاتر  اومدم . در  اتاقک  باز میشه . پسر  خوش تیپی  وارد می شه .  دکمه  هم  کف  رو  فشار  می ده . من هم   بلافاصله دکمه  شماره  ده  رو  فشار می دم . بوی  عطرشو  احساس    می کنم . نگاهش می کنم .  خودش رو  کرده  مثل  زن ها . از خودم  خجالت می کشم ، سرمو می ندازم  پایین .  همراهش  زنگ  می خوره : ((  سلام .  چطوری ، ببین  خانمی  هست که بهش  تار  یاد  می دم ،  امروز  زدمش   زمین . نمی دونی چی بود .  چی ..... شوهرش .... ؟  بهم گفت  رفته  سر  قرار  ،  فکر می کنه من خرم . ....  آره  رفتم بهشت . مارو  که  تو  اون  دنیا  نمی برن بهشت ، پس  حداقل   بزار  خودمون  تو  این   دنیا  یه  سر  بریم  بهشت  که  تو  دلمون  نمونه . )) حالم  داره   بهم  می خوره .دستامو نگاه می کنم . به رعشه  افتادِ . نگاهش  می کنم .         در  اتاقک  باز  می شه .  می یام بیرون ، به خودم می گم  نکنه  یوسف همین  کارو  می کنه !  بعدشم  اینطوری     میگه . معصومه  فکر  می کنه  بهش   خیانت  می کنم .  باید  باهاش  صحبت  کنم و تمام  این سوء تفاهمات  رو  از  بین ببرم . آره  همین  کارو می کنم .

 

کلید و می ندازم تو در ، همینکه  در و باز می کنم  ، از بوی   خورشت بامیه  کیف می کنم . آخه شکمم کم کم  داشت  فوحشم می داد . معصومه  احتمالا  تو آشپزخونه اس  .  باید برم غافل گیرش کنم ، بعد بغلش کنم و قد یه هفته بوسش کنم . نمی دونم  ابروهای  کشیدشو  تاتو  کرده  یا نه . آخه می گفت که  اگر تاتو کنم  قشنگ تر        می شم .  موهای  خرمایشو  که  زیتونی باز کرده  . نرسیده به  آشپزخونه  ، صدایی که می شنوم ، میخ کوبم می کنه . (( مگه چشه ؟  علیله ؟ بدریخته ؟ ... ، خب یه چیزی بگو ، فقط داری منو نگاه می کنی  ... . دوستت نداشت   یا  اینکه  پیشت نمی خوابید ؟ کدومش ؟!  مگه زمان ما زن جرات داشت ، اصلا می دونی چیه ،  همون بهتر که  شما  یه کلفت  باقی  می موندید   ، ولی حیف .... ))

صدا قطع شد . صدای پدرم  بود .  صبر می کنم تا صحبت هاش  تموم بشه . ممکنه  معصومه  با  دیدن من خجالت بکشه . دوباره شروع می کنه ، (( اصلا می دونی چیه ، من همون  اول  هم  به  تو شک  داشتم . چقدر بهش گفتم پسره ی خنگ  زن  غریب نگیر ،  گوش نکرد که  نکرد .  این هم آخر  عاقبت کار . ))  نا خودآگاه با  خودم زمزمه می کنم ( به تو شک داشتم ، این هم  آخر  عاقبت کار .)

 

پدرم هیچ وقت  با  معصومه  این طور  صحبت  نمی کرد . یعنی  چه  اتفاقی   افتاده ؟ نکنه   فهمیده !  نه ، غیر ممکنه .  اگر  فهمیده باشه چی ؟ به اون هیچ ربطی نداره ! اصلا  می دونی  چیه  ،  بد به دلت راه نده .

 

 بر می گردم آروم  می رم  سمت در  . دسته ی درو  می گیرم  و  این بار   محکم   به هم می کوبم  .  نفس  عمیقی می کشم  و  به  سمت  آشپزخونه  قدم  بر  می دارم .  قلبم  تند تند  می زنه .  دست  می زارم  روی  سینه ام .  صدا می زنم (( سلام  اهل خونه )) ،  صدام  لرزش  پیدا  کرده . جوابی نمی شنوم . به چهار چوب  آشپزخونه  می رسم . مکث می کنم . یه نفس  عمیق دیگه می کشم . بوی  خورشت بامیه ، دیگه نمی یاد .  وارد  می شم . پدرم تکیه  داده  به  دیوار آشپزخونه ،  چفیه ی سیاه و سفیدش  کنارش  افتاده . یک  پاشو  دراز  کرده  و پای دیگه شو جمع  کرده تو  سینه اش . دست  راستشو  ، که  آتیش  سیگار  همینطوری لای  انگشتاش می سوزه ،  گذاشته روش .  نمی دونم  کی  شاشیده   بودم  تو  خودم  که  حتی  فرصت  نکردم  خجالت بکشم . شاشم  روی  کاشی ها ی  سفید ، زرد      می زنه  . راه  گرفته  میره  به سمت خونی  که  کف  آشپزخونه  شکل  گرفته . نوری  که  از  پنجره  وارد  می شه ، انگار زوم  کرده  رو  دست های  پدرم . نگاه می کنم به معصومه چهره اش  از  همیشه  زیباتر  شده . شاید بخاطر  اینکه  ابروهاش و تاتو  کرده . شاید هم بخاطر  اینکه  ماکسی  زردشو پوشیده . آخه  هر وقت اونو می پوشه ، زیباتر  از همیشه  می شه . شاشم  داره  با خون یکی می شه . ولی به نظر نمی رسه مثل وقتی باشه  که آب شط می خواد   وارد دریا بشه . صورت استخونی پدرمو  نگاه می کنم . ریششو نتراشیده . سبیلهاش  از  همیشه  بلندتر  شده . موهای  جو گندمیش که سفیدیش  بیشتر به چشم  می خوره ، روی پیشونیش ریخته . یک کام سنگین  از  سیگارش        می گیره ، بعد  دودشو با حس غریبی می ده بیرون . نگاهم می کنه . من نگاه  معصومه می کنم . سر تا پاش پر از خونه . چه ترکیب  به  آشپزخونه  داده .  سفید ،  زرد ،  قرمز  ، سیاه  . مثل  یه  تابلو  شده ، با سبکی خاص .

اشک تو چشام خشک شده . پدرم یه سیگار بهم تعارف می کنه . مکث می کنم ، بعد می گیرمش . خودش برام آتیشش می زنه . نگاه  می کنم  به  سیگار  . جای  انگشت  رو  بدنه  سیگار  قرمز  می زنه .  بعد میگه : (( تو  براش تف  سر بالا شده بودی ، اون به تو خیانت می کرد .  اگر ... ، شاید ... یه انگل  می شد . اون باید می مرد . پدرم  نخ  سیگارشو   می ندازه  جلوش  و میره .  من  نشستم ، نگاه می کنم به   خونی  که  رقیق  شده  و  دوباره  شروع  به  حرکت  کرده .  خون  نخ  سیگار   رو که  داره می سوزه  خاموش  می کنه .