| ||
|
داستانی از علیرضاتقوایی ازاعضای انجمن داستان آبادان
در به در انقلاب
ایستاده بودم . یه راه پیش روم بود ، یکی پشت سرم و دو تا راه ، دو طرفم . نمی دونستم کدوم یکی رو برم . گوشه ای نشستم . پشت کاغذی که توی دستم بود ، گزینه ها رو نوشتم . راه پشت سرم ، همون راهی بود که اومده بودم . اگر قرار بود اونو برگردم پس چرا اومده بودم ؟! طرف سمت چپم نسبتا خلوت بود . اون طرف خبری نبود . سمت راست نمی دونستم به کجا میره ! کنارش یه تیک گذاشتم . و اما راه روبروم . با یه پل هوایی می شد رفت اون طرف . انتخابش کردم . تصمیم گرفتم همون راه رو برم . از پله های پل عابر پیاده رفتم بالا . بالای پل ، از یکی پرسیدم اینجا کجاست ،
گفت : (( انقلاب )). یکی دو بار زمزمه کردم ( انقلاب ) تا یادم باشه کجا اومدم . از پله های پل ، رفتم پایین . پل جالبی بود . آدم رو بالا می برد ، و بعد میزد زمین . راه پیش روم رو رفتم . خیلی شلوغ بود . آدما می اومدن و میرفتن . کاری به کار هم نداشتم . کسی ، کسی رو نگاه نمی کرد . به اولین مغازه رفتم . انگار دیوارهای این مغازه رو از کتاب ساخته بودن .کاغذ توی دستم و دادم به دست فروشنده . نگاهی بهش کرد و سری تکون داد . کاغذ برگشت تو دستای خودم . وقتی بیرون اومدم ، گفتم شاید سواد نداشته که نوشته های کاغذ رو بخونه . نگاهی به نوشته ها کردم نا مطمئن بشم که فرار نکردن . اسم سه تا کتابی که می خواستم روش نوشته شده بود . سر جاشون بودن. تصمیم گرفتم به مغازه بعدی که میرم ، اسم کتاب ها رو واسه فروشنده بخونم . شاید اونم سواد نداشته باشه . وقتی رفتم توی مغازه دیگه ، با صدای بلند به فروشنده سلام کردم . جواب سلام منو داد . خوشحال شدم که این یکی اگر سواد نداره ، گوش داره ، کر نیست و صدامو می شنوه . وقتی اسم کتاب هارو براش خوندم ، ادای فروشنده قبلی رو در اورد .
از اینجا هم دست خالی اومدم بیرون . به ساعتم نگاهی کردم . مدتی گذشته بود . زمین زیر پام سست بود . سنگفرش های پیاده رو شکسته بودن . قسمتی هم اصلا سنگفرش نداشت . روبروی مغازه ای ایستادم . بوی بزنین می اومد . مردی تو یه دستگاه قرمز رنگی بنزین می ریخت . نمی دونم دستگاه رو چه انگولکی کرد ، که صداش در اومد . چراغ های مغازه روبرو روشن شد . وقتی به مغازه های دیگه سر می زدم ، چندتا از این دستگاه قرمزها سر راهم بود . دیگه برام عادی شده بود . هم دیدن اون دستگاه ها و هم واکنش فروشنده ها . پاهام خسته شده بودن . به تیر چراغ برقی که برق نداشت ، تکیه دادم و نشستم . مردی روبروی من نشسته بود . یه تیکه مقوا که روش نوشته شده بود ( کوپن خریداریم ) جلوش بود . با صدایی که شبیه دوبلور ها بود ، نوشته رو می خوند . بلند شدم و دوباره راه افتادم . پشت شیشه ی مغازه ای روی یه برگه نوشته شده بود ( انواع طالعبینی ، انواع رمان ایرانی و خارجی ) و ( کتاب های جدید رسید . چگونه خوش تیپ شویم . همسر دلخواه خود را بیابید . تکنیک های جدید موفقیت ) .
اینبار وارد هر مغازه ای نشدم . رفتم جلوتر . یه مغازه پیدا کردم که فروشنده اش با بقیه فرق می کرد . یه لیلی چشم درشت مو فرفری . رفتم تو . گفتم : (( قربون اون موهای فرفریت برم ، من سه تا دونه کتاب بیشتر نمی خوام . ببین اینارو داری؟ )) نمی دونم چطور در کسری از ثانیه نوشته هارو خوند و گفت : (( ندارم . ))
از اونجا هم اومدم بیرون . نفهمیدم از کجا و از کی ، صدای شنیدم که خیلی سریع ، به سرعت خوندن لیلیه گفت : (( کراک ، شیشه ، حشیش .... )) .به راهی که اومده بودم نگاهی کردم . شاید بهتر بود همون راه رو انتخاب می کردم و بر می گشتم . چیزی رو که می خواستم پیدا نکرده بودم .
به ساعتم نگاهی کردم . عقربه هاش با زبون بی زبونی با من حرف می زدن . مدتی گذشته بود و من هنوز در به در انقلاب بودم .
داستانی ازاحمدآلبوطاهر
آتش
برای رسیدن به خونه ام باید از پارک وحدت بگذرم . پارک وحدت تمام درختهاش شبیه همه . طرفای ظهر ، پارک خلوته . بجزء صدای پای من روی سنگ فرشها هیچ صدای دیگه ای شنیده نمی شه . حتی صدای گنجشکها .یک نفس عمیق می کشم ، تا هوای درونم عوض بشه . دختر و پسری که کنار شمشادها هستند توجه ام رو جلب می کنن . دختر با روپوش مدرسه دراز کشیده و سرش و گذاشته روی پاهای پسره . پسره هم با اون موهاش ، که انگار جارو برقی کشیده ، مقداری خم شده و نمی دونم چه چرت و پرتی به دختره می گه ، که دختره هم نیشش تا بنا گوشش بازه .
نا خودآگاه فکر می کنم به معصومه . من و معصومه اینطور با هم آشنا نشدیم . هیچ وقت هم اینطور رفتار نکردیم . البته شاید من نخواستم ، من نگذاشتم . نمی دونم چرا ! شاید بخاطر اینکه از غرورم خجالت می کشیدم . نمی دونم شاید .... . البته شاید معصومه هم توی یک پارک دیگه این طوری روی پی یوسف دراز بکشه . شاید هم نه . اصلا شاید میرن خونه . آره ممکنه با هم برن خونه .... ، نه این غیر ممکنه . معصومه این کارو نمی کنه . اما اگر این کارو کرده باشه چی ؟ نه غیر ممکنه . چرا ، نه . خفه شو کثافت ، تو یه آشغالی .
روی یکی از نیمکت ها می شینم ، یک نخ سیگار بهمن از جیبم در میارم ، با فندک اتومیم آتیشش می زنم . یک کام سنگین دود می گیرم . بعد به خودم می گم ، آخه خر بی شعور ، آدم چهل و یک ساله چیش به گیتار یاد گرفتن ، اگر تو ، این پسر جغله رو تو خونه راه نمی دادی ، این اتفاق نمی افتاد . معصومه ی بیست و هشت ساله عاشق یک پسر بیست و دو ساله بشه ، حتما اون بیست و دو ساله هم عاشق یک دختر چه می دونم چندساله شده .
معصومه ی خر فکر می کنه ، منِ خنگ نمی فهمم . من تو همون نگاه اولش به یوسف فهمیدم ، فهمیدم خر یوسف شده . یک کام سنگین از سیگارم می گیرم بعد پرتش می کنم رو به روم . همینطور که دودشو دارم می دم بیرون ، نگاه می کنم به سیگار که عاف باد شده و داره می سوزه . کفش ظریفی می یاد روش و خاموشش می کنه . نگاهش می کنم ، سرتا پاش مشکی می زنه . حتما اون هم داره میره سر قرار . قرار به یک پسر جغله خوشکل . شاید این روزا خر شدن مد شده . شاید هم جزئی از کلاسشونه .
بلند می شم راه می یوفتم به سمت خونه ، تا آپارتمانم چیزی نمونده . باید این قضیه رو یه جوری ختمش کنم . باید بش بگم آره . باید بگم من همه چیزو می دونم ، شاید اگر بفهمه دست برداره . اگر دست بر نداشت چی ؟ طلاقش می دم . طلاقش می دی ؟ دروغگو ! تو عاشقشی . تو بدونه اون می میری .
آره من دوستش دارم . ولی باید یه جوری جلوی این رابطه رو بگیرم . اگر پدرم بفهمه معلوم نیست چه اتفاقی می یوفته . بش می گم، اگر قبول نکرد یه فکر دیگه می کنم .
در ساختمون مثل همیشه بازه . مش رحمون هم هیچ وقت سر جای خودش نیست . در آسانسور رو باز می کنم . هیچ کس درونش نیست ، جزء عکس خودم زیر نور مهتابی درون اتاقک ، خسته تز از همیشه به نظر می یام . موهای جو گندمی از وست فرق شده . انگشتامو می کشم رو پوستم . صورتم دیگه اون لطافت جونی رو نداره . صورتمو نزدیک تر می برم . خطهای روی پیشونیم دارن کم کم رو پوستِ سبزم نمایان می شن . دندونامو نگاه می کنم ، جلویی ها سفید و مرتبا مثل یک آپارتمان . آپارتمانی که بعضی از واحداش کسی درونشون نیست ، یا اینکه اگر هم هست اینقدر دچار نا بهنجاری های اخلاقی شدن که خورده شدن و سیاه می زنن . اتاقک آسانسور با یک تکون کوچیک می ایسته . نگاه می کنم به چراغی که تو ردیف اعداد روشن میشه . سیزده . سه طبقه بالاتر اومدم . در اتاقک باز میشه . پسر خوش تیپی وارد می شه . دکمه هم کف رو فشار می ده . من هم بلافاصله دکمه شماره ده رو فشار می دم . بوی عطرشو احساس می کنم . نگاهش می کنم . خودش رو کرده مثل زن ها . از خودم خجالت می کشم ، سرمو می ندازم پایین . همراهش زنگ می خوره : (( سلام . چطوری ، ببین خانمی هست که بهش تار یاد می دم ، امروز زدمش زمین . نمی دونی چی بود . چی ..... شوهرش .... ؟ بهم گفت رفته سر قرار ، فکر می کنه من خرم . .... آره رفتم بهشت . مارو که تو اون دنیا نمی برن بهشت ، پس حداقل بزار خودمون تو این دنیا یه سر بریم بهشت که تو دلمون نمونه . )) حالم داره بهم می خوره .دستامو نگاه می کنم . به رعشه افتادِ . نگاهش می کنم . در اتاقک باز می شه . می یام بیرون ، به خودم می گم نکنه یوسف همین کارو می کنه ! بعدشم اینطوری میگه . معصومه فکر می کنه بهش خیانت می کنم . باید باهاش صحبت کنم و تمام این سوء تفاهمات رو از بین ببرم . آره همین کارو می کنم .
کلید و می ندازم تو در ، همینکه در و باز می کنم ، از بوی خورشت بامیه کیف می کنم . آخه شکمم کم کم داشت فوحشم می داد . معصومه احتمالا تو آشپزخونه اس . باید برم غافل گیرش کنم ، بعد بغلش کنم و قد یه هفته بوسش کنم . نمی دونم ابروهای کشیدشو تاتو کرده یا نه . آخه می گفت که اگر تاتو کنم قشنگ تر می شم . موهای خرمایشو که زیتونی باز کرده . نرسیده به آشپزخونه ، صدایی که می شنوم ، میخ کوبم می کنه . (( مگه چشه ؟ علیله ؟ بدریخته ؟ ... ، خب یه چیزی بگو ، فقط داری منو نگاه می کنی ... . دوستت نداشت یا اینکه پیشت نمی خوابید ؟ کدومش ؟! مگه زمان ما زن جرات داشت ، اصلا می دونی چیه ، همون بهتر که شما یه کلفت باقی می موندید ، ولی حیف .... ))
صدا قطع شد . صدای پدرم بود . صبر می کنم تا صحبت هاش تموم بشه . ممکنه معصومه با دیدن من خجالت بکشه . دوباره شروع می کنه ، (( اصلا می دونی چیه ، من همون اول هم به تو شک داشتم . چقدر بهش گفتم پسره ی خنگ زن غریب نگیر ، گوش نکرد که نکرد . این هم آخر عاقبت کار . )) نا خودآگاه با خودم زمزمه می کنم ( به تو شک داشتم ، این هم آخر عاقبت کار .)
پدرم هیچ وقت با معصومه این طور صحبت نمی کرد . یعنی چه اتفاقی افتاده ؟ نکنه فهمیده ! نه ، غیر ممکنه . اگر فهمیده باشه چی ؟ به اون هیچ ربطی نداره ! اصلا می دونی چیه ، بد به دلت راه نده .
بر می گردم آروم می رم سمت در . دسته ی درو می گیرم و این بار محکم به هم می کوبم . نفس عمیقی می کشم و به سمت آشپزخونه قدم بر می دارم . قلبم تند تند می زنه . دست می زارم روی سینه ام . صدا می زنم (( سلام اهل خونه )) ، صدام لرزش پیدا کرده . جوابی نمی شنوم . به چهار چوب آشپزخونه می رسم . مکث می کنم . یه نفس عمیق دیگه می کشم . بوی خورشت بامیه ، دیگه نمی یاد . وارد می شم . پدرم تکیه داده به دیوار آشپزخونه ، چفیه ی سیاه و سفیدش کنارش افتاده . یک پاشو دراز کرده و پای دیگه شو جمع کرده تو سینه اش . دست راستشو ، که آتیش سیگار همینطوری لای انگشتاش می سوزه ، گذاشته روش . نمی دونم کی شاشیده بودم تو خودم که حتی فرصت نکردم خجالت بکشم . شاشم روی کاشی ها ی سفید ، زرد می زنه . راه گرفته میره به سمت خونی که کف آشپزخونه شکل گرفته . نوری که از پنجره وارد می شه ، انگار زوم کرده رو دست های پدرم . نگاه می کنم به معصومه چهره اش از همیشه زیباتر شده . شاید بخاطر اینکه ابروهاش و تاتو کرده . شاید هم بخاطر اینکه ماکسی زردشو پوشیده . آخه هر وقت اونو می پوشه ، زیباتر از همیشه می شه . شاشم داره با خون یکی می شه . ولی به نظر نمی رسه مثل وقتی باشه که آب شط می خواد وارد دریا بشه . صورت استخونی پدرمو نگاه می کنم . ریششو نتراشیده . سبیلهاش از همیشه بلندتر شده . موهای جو گندمیش که سفیدیش بیشتر به چشم می خوره ، روی پیشونیش ریخته . یک کام سنگین از سیگارش می گیره ، بعد دودشو با حس غریبی می ده بیرون . نگاهم می کنه . من نگاه معصومه می کنم . سر تا پاش پر از خونه . چه ترکیب به آشپزخونه داده . سفید ، زرد ، قرمز ، سیاه . مثل یه تابلو شده ، با سبکی خاص .
اشک تو چشام خشک شده . پدرم یه سیگار بهم تعارف می کنه . مکث می کنم ، بعد می گیرمش . خودش برام آتیشش می زنه . نگاه می کنم به سیگار . جای انگشت رو بدنه سیگار قرمز می زنه . بعد میگه : (( تو براش تف سر بالا شده بودی ، اون به تو خیانت می کرد . اگر ... ، شاید ... یه انگل می شد . اون باید می مرد . پدرم نخ سیگارشو می ندازه جلوش و میره . من نشستم ، نگاه می کنم به خونی که رقیق شده و دوباره شروع به حرکت کرده . خون نخ سیگار رو که داره می سوزه خاموش می کنه .